1.  
  2. دیدی دلت شکست
    روی زمین ریخت،ریز ریز،تکه تکه
    و آسمان باز آبی ماند!
    دیدی روح سبزت زیر چرخ ماشین های خارجی لجن مال میشد و قیامت هم نشد
    دیدی پاهایت از خستگی زار میزدند و همه آنها که شبها برایشان گریه میکردی،روزها به خاطرشان از ابزارهای انسانی طعنه می شنیدی
    حتی در کوچه بن بست، نم از باران و برکت،رحمت خدا
    به فکر کفش های پاره تو نبودند،آرام و مؤدب به فکر نگاه عشق های مغازه ای شان بودند!
    دیدی مردانگی می میرد، و فلک باز فلک میماند
    دیدی آفت همه شکوفه های درخت سیب را کشت و طبیعت ساکت بود
    دیدی که می مردی و خدا هم با تو میمرد؟
    دیدی عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج میکردند
    و الهه ای حفاظتش نمی کرد!
    دیدی خدا را شکستند، باز ساختند، شکل یک دستگیره ی زیبا برای دروازه قدرت!
    و هیچ فرشته ای از او دفاع نمی کرد!
    به خود می گویی دیدی!
    ولی به دیدنت سوگند که ندیدی!
    اگر می دیدی امروز چشمی بودی، که دنیا به تو از آن نگاه میکرد
    « دنیا تو را می دید نه تو دنیا را !»
    اگر دیده بودی اصلا میدانستی برای زندگی نیازی نیست ببینی!
    کاش همین حالا ببینی، که افسانه ها می میرند
    محبت یک دروغ است و شرف یک واژه برای زیبایی اتاق پذیرایی
    وجاهت
    کاش همین حالا ببینی...ای کاش ببینی
    ای کاش همین حالا که حرفت را در گوش دیوار زمزمه می کنی
    ببینی
    که دیوار هم تو را نصیحت می کند!