نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش
آرزو دارم ..............
آرزو دارم ..............
نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل، نه پيغامي نه پيك آشنائي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي، نه آهنگ پر از موج صدائي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت، سحر گاهي زني دامن كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود، كه زار و خسته سوي آشيان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت، كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم، كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيابد، نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا ، آن دو چشم آتش افروز، به دامان گناه افكند او را
به او جز هوس چيزي نگفتند، در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هر جا رفت در گوشش سرودند، كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد، مرو! بگذار در اين واپسين دم
ز ديدارت دلم سيراب گردد، شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا اميد بر عشقي عبث بست؟چرا در بستر آغوش او خفت؟
چرا راز دل ديوانه اش را به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟
چرا؟... او شبنم پاكيزه اي بود كه در دام گل خورشيد افتاد
سحر گاهي چو خورشيدش بر آمد، به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
به جامي باده شورافكني بود، كه در عشق لباني تشنه سوخت
چو مي آمد زره پيمانه نوشي، به قلب جام از شادي مي افروخت
شبي ناگه سر آمد انتظارش،لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟
كنون ، اين او و اين خاموشي سرد، نه پيغامي، نه پيك آشنائي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي، نه آهنگ پر از موج صدائي





اونايي كه ادعاشون ميشه عاشقن كجان؟

روزی در کنار معبدی ایستاده بودم و از کسی که از آنجا می گذشت ماهیت وراز" عشق" را جویا شدم.
"عشق"پرنده زیبایی است که تمنای اسارت دارد،ولی از آسیب گریزان است.
"عشق"شرابی است که عروسان صبحگاهی در سبوی ما میریزند…
"عشق" تنها گلی است که بی کمک فضول رشد کرده و شکوفه می دهد.
"عشق"تنها در بستر روح است نه جسم.
"عشق"دانش الهی است که بینش انسان ها را وسعت می بخشد.
شاید تاریکی،گیاهان و درختان را از دیده نهان دارد،اما هرگز نمی تواند "عشق" را از روح پنهان کند.
"عشق" حال ما را به گذشته وآینده پیوند می دهد.
کسانی که"عشق"آ«ها را رهرو خویش نمی داند،فراخوان عشق را هم نخواهند شنید.
"عشق" پدر ومادر من هستند،و هیچکس نمی داند که عشق ،آن دو را نجات داده است.
"عشق"آسایش تن در سکوت خاک و آرامش روح در عمق جاودانگی است.



شمع و پروانه منم مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم
رسوای زمانه منم دیوانه منم
چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
تو ای خدای من شنو نوای من
زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پای من
مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
وی از اين شيدا دل من
مست و بی و پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من رسوا دل من
ناله تنها دل من داغ حصرت ها دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من
خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم
چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم
رسوی زمانه منم ديوانه منم
رسوی زمانه منم ديوانه منم
بهار غلامحسینی که همگان او را با نام هنری الهه می شناسند از میان ما پر کشید. ساعت چهارده و سی دقیقه عصر روز چهارشنبه 24 مرداد ماه، الهه گلهای پیرنیا بر اثر بیماری سرطان در بیمارستان پارسیان در سعادت آباد تهران جان را تقدیم جانان نمود و موسیقی ایران یکی دیگر از گل های خود را از دست داد. روزگار همیشه بهترین ها را گلچین می کند
.یکی از دوستان خاطره ای تعریف می کرد، زمانی که بانو الهه به ایران می آید، به بانو می گوید که می خواهد با او گفتگویی داشته باشد. بانو می گوید اگر باشم به روی چشم.
دوست من به بانو می گوید مگر دوباره می خواهید بروید، بانو می گوید: نه نمی روم - و دوباره می گوید - ولی اگر باشم. بانو می گوید من آمده ام ایران که بمیرم. روانش شاد.
اکبرگلپايگاني ، امير رسايي
ناصر ملک مطيعي ، امين الله رشيدي در مراسم خاکسپاري
همايون خرم در مراسم تشييع بانو الهه
ناصر ملک مطيعي ، امين الله رشيدي در مراسم خاکسپاري


مي گذرم ازتوبي وفا
توکه پرازحماقتي
ختمه دروغهاي سياه
تهمونده خيانتي
هرچي بگم به توکمه
اين نقطه دل منه
يه روزي رسوات ميکنم
تابشناسن, توروهمه
حتي لياقت نداري
که فکرکنم تو کي بودي
فقط ميخوام ,جون بکني
مهم نبود که چي بودي
خدایا بشکن این آئینه ها را
خدا يا بشكن اين آئينه ها را
كه من از ديدن تو آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن نا گزيرم
از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ
همه گفتند: اين دختر چه زشت است
كدامين مرد ، او را مي پسندد؟
دريغا دختري بي سرنوشت است.
***
چو در آئينه بينم روي خود را
در آيد از درم، غم با سپاهي
مرا روز سياهي دادي ،اما
نبخشيدي به من چشم سياهي
***
به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ
نگاه دلنوازي سوي من نيست
از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ
يكي در حلقه گيسوي من نيست
***
مرا دل هست ، اما دلبري نيست
تنم دادي ولي جانم ندادي
بمن حال پريشان دادي، اما ـــ
سر زلف پريشانم ندادي
***
به هر ماه رويان رخ نمودند ــ
ـ
نبردم توشه اي جز شرمساري
خزيدم گوشه اي سر در گريبان
به درگاه تو ناليدم بزاري
***
چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ
همه گويند : كه او مردم گريز است
نميدانند، زين درد گرانبار ـــ
فضاي سينه من ناله خيز است
***
به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ
نگينش دختر ي ناز آفرين بود
ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ
سر من لحظه ها بر آستين بود
***
چو مادر بيندم در خلوت غم ــ
ـ
ز راه مهرباني مينوازد
ولي چشم غم آلوده اش گواهست
كه در اندوه دختر مي گدازد
***
ببام آفرينش جغد كورم
كه در ويرانه هم ، نا آشنايم
نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم ــ
نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم
***
خدايا ! بشكن اين آئينه هارا
كه من از ديدن آئينه سيرم
مرا روي خوشي از زندگي نيست
ولي از زنده ماندن ناگزيرم
***
خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي
تو بر من سينه اي بي كينه دادي
مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ
دلي روشنتر از آئينه دادي
***
مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ
ولي سيرت پرستان ميستايند
به بزم پاكجانان چون نهم پاي
در دل را به رويم مي گشايند
***
ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ
دل زيبا به از رخسار زيباست
بپاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ
دلم بر زشتي صورت شكيباست
کودکی بودم شاد
با دو دستی خالی از هر چه گناه
هر دو چشم صاف و زلال
سینه چون
یک سینه سرخ
شانه هایم کم مو
من نمی دانستم
رنگ عشق
من نمی فهمیدم
رنگ گناه
روز ها از پی هم می رفتند
و کمی روز به روز
من به بزرگی خودم می رفتم
عشق رنگش شد
سرخ
و گناه شد
طوسی
من نگاهی کردم
رنگ خود برداشتم
مشکی تند و بدون ایمان
رنگم بود
همه تعجب کردند
این چه رنگی است
آخر
این که تیرگی و تاریکی است
فقط
این که با
روحیه ی یک کودک مخلوط نیست
هیچ کس خوب ندید
کودکی در کار نیست
این که اینجاست دگر
کودک نیست
آدمی است در پی این آدمیان
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند
یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند
ی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.
من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,
و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .
من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام
محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم
و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند
که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!


وبعد از رفتنت..
شبي
از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
تو را با لهجه گل هاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من
تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي
از تنهايي و حسرت رها كردم.
اين بود آخرين حرفت و رفتي...!
و من بعد ار عبور تلخ و غمگينت
چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي
خورشيد وا كردم.
نمي دانم چرا رفتي...؟
نمي دانم چرا...؟
شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا...؟
تا كي...؟
براي چه...؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از
رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد
من بي تو تمام هستم از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آن كه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد...
برگرد و ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت
قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو :
كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
در امواج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا...؟
شايد به رسم عادت پروانگي مان باز براي
شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت
دعا كردم...
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
*****************************************



درمسیر راه من امروز
کسی پیدا شد
کسی که حرفی زد
کسی که رازی داشت
کسی که نامش را آهسته سرداد
چشمش از هزار قصه خبر داد
کسی که خواست قسمت کند با من درونش را
به نظر کمی شاد می نمود
و شاید غمهایش را زیر چهره اش می سوزاند
نه عبوس بود و نه زیبا
تنها یک لحظه از زندگی بود
لحظه ای همچون یک اتفاق
لحظه ای که می گذشت و اتفاقی که می افتاد
نه خوشحال بودم از این حادثه
نه اندوهگین از سرنوشتی که رقم می خورد
مانده بودم میان راه
که چه می شود آیا
می خواستم رها شوم
رها از همه چیز
رها از همه کس
راه درست را نمی دانستم
و پشیمانی فردا را به یاد می آوردم
چقدر سخت طی می شود این روزها
روزهای تنهایی من
روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد
تنها من می دانم و بس
و تو هرگز ، هرگز، هرگز
می روی به ره خویش و من گم می شوم
و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن
می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته
می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم
و باز قصه تکراری همیشگی
هر کس به سوی مقصد خویش
تنها می مانم و زخم خورده و شکسته
باید بدانم که راز تمنای عشق چیست
چیست این تکرار که من مدام می خواهمش
من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش
به مقصد نمی رسم هرگز
و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره
نمی دانم مقصدم چیست
و نمی دانم راز این تکرار چیست
راهی که من مدام تکرار می کنم
این مسیر را شاید هزار بار رفته ام
چه می شود مرا
انتهای این قصه چیست
قصه گم شدن من در بی راه های مسیری برای عشق
معنی عشق را هم حتی نمی فهمم
می خواهم این بار بایستم
می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم
شاید بشکنم
شاید بخشکم
اما برای همیشه می خواهم که بایستم
دلم براي کسي تنگ است مي دونم بر نمي گردي .............................
قول ميدم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم
قول ميدم روزي هزار بار غصه اشكتو نخورم
قول ميدم وقتي كه نيستي به پاي عشق تو نسوزم
قول ميدم درانتظار تو چشمامو به در ندوزم
ميدوني كه خيلي خستم
ميدوني دلم گرفته
ميدوني دوريت عذابه
ميدوني گريم گرفته
ميدونم بر نمي گردي ميدونم وقتي كه رفتي
دروغ بود هر چي مي گفتي
هميشه مي دونم مهربوني و اين قلب شكسته
واسه اين حس غريبم كه فقط دل به تو بستم
بيا برگرد كه قلبم تورو از خونه نرونده
ديگه از آخر قصه حتي يه لحظه نمونده
\بعد از این همه مدت آمدم تا بگویم تا ابد شاکرت خواهم بود ای خدا
شب شکست و دل من نیز چنین
ابر بارید و چشم من نیز چنین
ماه زیبا از شبم رفت و عشق من نیز چنین
پاییز آمد و خنجر به دل سبزی بستان زد و غم فرغت ز تو نیز چنین
این چنین می گذرد بعد تو امروز و هر روز دگر نیز چنین
این چنین رفتی و من بعد تو ماندم و می گذرد عمر من نیز چنین
این چنین سایه فکندی و برفتی و دلم سوخت و باقی پیکرم نیز چنین
این چنین آمدن و رفتن تو بهر چه بود آنچنان پر بگشا که انگار نبودی از ازل نیز چنین
این چنین ناله و اشک و ماتم تا بی کی ای خدا مرحمی که نهادی بر دل مجنون بر دل من بگذار نیز چنین
این چنین خسته ، کمر شکسته، دل شکسته هیچ کسی را نیست آگاه از حال من ،تو بیا و مرحمتی کن به بزرگی خدایی خود نیز چنین
گر به درونت روي
گر بدرونت روي،
سوي ته ِ كوي قلب،
بيش چه ببيني در آن؟
غير ِ دو صد ترس، ترس!
ترس ز قبض ِ نفس،
زير ِ فشار ِ دو سنگ،
پارگي گوشتت،
با دشنه ي تيز ِ نبرد،
رود ِ روان سوی من
جاري و تو بي خبر
چونكه تو آگه شوي
سرخ شده روي تن.
گر تو فروتر روي،
سوي ته ِ كوي قلب،
بيش ببيني در آن
صد بغلت حزن و درد.
حزن بر آن روزها
گم شده در سوزها،
از كمي ِ عمر عشق
سقط جنين از سرشت
يورش دلتنگي ازِ
نور ِ قمر بر بهشت،
وز غم ِ تابيدن ِ
نور ِ درخت بر پلشت.
باز فروتر روي،
سوي ته ِ كوي قلب،
باز چه ببيني در آن؟
هان؟ دو بغل مرگ، مرگ.
مرگ كه آخر بدان
عمر رود از ميان.
ليك تو ره را بدان
بگذرد از سر، زمان
بگذرد آن غصه، نرم
خوب شود درد ِ زخم،
تاب بيار تا كه روز
پاره كند خواب ِ گرم
بر غم و ترس و فنا
هست دري انتها
حس تو تاب آورد
تا ته اين انتها
مرگ كمال ره است،
بر تن ِ جاندار ِ تو
اين بدنت غافل است
از پر ِ پرواز ِ تو
باز شوي ناگهان
همچو گلي از ميان،
پس بزني اين لباس
خود بپري سوي آن
سنگ خارا
جاي آن دارد كه چندي هم ره صحرا بگيرم
سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم
مو به مو دارم سخنها نكته ها از انجمنها
بشنو اي سنگ بيابان ، بشنويد اي باد و باران
با شما همرازم اكنون، با شما دمسازم اكنون
شمع خودسوزي چو من، در ميان انجمن
گاهي اگر آهي كشد دلها بسوزد
يك چنين آتشبه جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من يكي مجنون ديگر در پي ليلاي خويشم
عاشق اين شور و حال عشق بي فرداي خويشم
تا به سويش رهسپارم سر ز مستي بر ندارم
من پريشان حال و دلخون با همين دنياي خويشم
چشمك
روبروی من و چشمات انتظار یه چراغه
زیر سقفی که نجیبه فرصت بوسه چه داغه
آینه های مهربونی تو به تو تا بی نهایت
شونه هامون جای قصه سرامون گرم رفاقت
روبروی من و چشمات اتفاقی پا به ماهه
چشمای تو سهم عشقه چشمایی که سرپناهه
بوی عطر پیرهن تو برده هوش از عطر شب بو
به نگاه تو حسوده چشمای قشنگ آهو
سمت و سوی وسعت تو سمت و سوی آسمونه
حرف بارون با تنت نیست حرف تو رنگین کمونه
داشتن تو یه قراره بین قلب من و دریا
شور شعر و شوق شعری دیدنت وقت تماشا
کاشکی چشمات مال من بود با یه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه
ديگر براي اينکه گريه نکنم
هيچ بهانه اي ندارم
گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است
کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين
نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم
وراه را بدون آن ادامه بدهيم
زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از
سکوت مي شکند
وتو اي کاش مرا مي فهميدي
اماحالا که مي روي قرارمیان ماهيچ ؛ ولي بگو به چه بهانه می روی



غربت
اگه روزي تو دنيا بگن اينجاست محبت
چشم به راه تو مي مونم تابيايي تواوج حسرت
اگه ازدلم جدا شي ازدل خسته رها شي
اگه حتي وقت مردن پيش بالينم نباشي
اگه روزي تو مستي،رفتي وعهدت رو شکستي
باورش نمي کنه دل که دلم رو توشکستي
اگه آشنا تو هستي مث مي براي مستي
تو بدون اگه نباشي يعني قفل دل رو بستي
تو همون هستي عزيزم که کنار عشقت جون مي گيرم
من به عشق تو اسيرم تا زماني که بميرم
نامه تو وقتي بستم گوشه امضا نشستم
با خودم حرفي نگفتم هرگز عهدي نشکستم
کناره قاب پنجره به یاد تو نشسته ام به یادخاطراتمان واین دل شکسته ام به انتظاره لحظه ای که سبزو ساده بگذری و با نگاه عاشقت مرا به بی کران بری چه ساده قلب کوچکم اسیر یک نگاه شد شکست در سکوت و غم و عمر او تباه شد در این هوای بی کسی هنوز هم نشسته ام بدون تو نمی پرم ببین که بال بسته ام برای من هنوز هم تو بهترین ترانه ای برای پر گشودنم امید بی کرانه ای
بسم الله الرحمن الرحیم
خط می زنم رو اسم تو شاید فراموشت کنم
شعله بودی تو قلب من می خوام که خاموشت کنم
سعی می کنم تو خاطرم اسمتو از یاد ببرم
حرفاتو من نمی دونم چرا تو ذهنم از برم
توقاب عکس خاطره عکستو پاره می کنم
برای زخم عشق تو فکر یه چاره می کنم
از سمت تو جون خودم حتی دیگه رد نمی شم
می خوام نشون بدم یه جور همه بگند یه درویشم
کتاب وفال وحافظو میدم به یکی یادگار
می خوام برم یه شهر دور ماهه دیگه فصل بهار
از تو دیگه با هیچ کسی صحبتو وا نمی کنم
به وعده های پوچ تو منم وفا نمی کنم
می خوام نگاهه نازتو تعبیر مثبت نکنم
منم بودم درختی که کندی تو از ریش وبنم
می خوام که عشق پوچتو بدم به دست سرنوشت
سوختم تویه جهنمو حالا می خوام برم بهشت
می خوام که عادتت بدم با انتظار بی کسی
دوستت ندارم میدونی حتی قد خار وخسی
می خوام دیگه به خاطرتت به هیچ کسی دروغ نگم
تجربه ی عشق تو بود تو قلبهای شلوغ نرم
بعد از کلی حرف وحدیث دست خدا می سپارمت
یه حس خیلی سرد وپوچ می گه هنوز دوست دارمت
از همه چیز که بگذریم این نامه ی آخرمه
فکر شما هنوز میاد تو قلبمه تو سرمه
می سپارمت دست خدا به حکم پاک سرنوشت
ایمان فقط به عشق تو این خط آخرو نوشت
وقتش شده که از شما باید بشم منم جدا
این نامه از اون کسیه که عاشقت بود بی وفا
يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است
دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است
عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است
عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است
يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است
چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است
مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل
يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است


من در این دهکده عشق تو را می خوانم*
*وز پس آیینه ها نام تو را می بینم*
*در دلم عشق تو را می کارم*
*در سرم بوی تو را می فهمم*
*در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم*
*در گلویم بغض تو را می شکنم*
*من در این دهکده عشق تو را می خوانم ...*
من گنه کردم تو بخشایش بکن
من گرفتارم تو آزادم بکن
سر به سودای تو دارم
من خرابم تو آرامم بکن
عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق-عادتمان شود....
عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده.............
خو شبختي توپي است که وقتي مي غلتد به دنبالش ميدويم و وقتي مي ايستد به آن لگد مي زنيم
کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که . من دیگر خسته تر ازآنم که زندگی کنم تا بداندغم شبها یم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را..... قانون دنیا
تنهایی من است..... و تنهایی من قانون عشق است....و عشق ارمغان دلدادگیست.. و این سرنوشت سادگیست
بیداری انسان طلوع خداوند است
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت نشد ببینمت خدا نگهداری کنم
فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام
اگه یه وقت بگی نرورفتن پراز درده برام
گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم
پشت سرم زاری نکن چه کار کنم مسافرم
نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار
نامه رو خط خطی نکن دوجمله هم دووم بیار
باور نکن یه بی وفام نامه میذارم ومیرم
قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم
همیشه زنده می مونند بایادتو ترانه هام
منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام
دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه
تمومه خاطراته خوش خدانگهدارت باشه
از آلبوم مجید خراتی
بسم الله الرحمن الرحيم
اين آخرين تلاشمه واسه بدست اوردنت
باور كن اين قلبو نرواين التماسه آخره
چقدر مي خواي تو بشكني غروره اين شكسته رو
هرچي مي خواي بگي بگو اما نگو بهم برو
اين دلو عاشقش نكن اگه منو دوست نداري
راحت بگو اگه مي خواي قلب منو جا بذاري
دلم پر از شكايته اما صدام در نمياد
مي ترسم از دستم بري كاري ازم بر نميا د
نرو نذار كه بعد ازاين دنيا به عشق شك بكنه
هر كي دلش جايه ديگست عشقو بخواد ترك بكنه
نفس زدم از ته دل معصوم اين قلب به خدا
نذار بشه محال واسش باور عشق آدما
مرگ دلم پاي تو اگه ازش گذر كني
لب تر كني رفيقتم كافي با ما سر كني
ستار
