نامه آبراهام لینکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهید
او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.

آرزو دارم ..............

آرزو دارم فراموشت كنم اما چگونه؟
از نهيب سينه خاموشت كنم اما چگونه؟
آرزو دارم در آغوشت كشم بي محابا اما چگونه؟
دستهايت را بگيرم پيش چشمانت بميرم
زلف خودرا همچو پوشت كنم اما چگونه ؟
سر به دامانت گزارم تا كه جان در سينه دارم اما چگونه؟
خواب نازي كنج آغوشت كنم اما چگونه ؟
 اما چگونه    چگوووووووووووووونه؟

 

عشق یا شهوت ...

طولانی هست ولی توصیه می کنم سر فرصت بخونید چون خودم از خوندنش لذت بردم .


آیا تا کنون هیچ شی را عاشقانه نگریسته ای ؟

شاید بگویی آری ، چرا که نمی دانی که نگریستن عاشقانه به یک شی یعنی چه . شاید با شهوت به اشیا نگاه کرده ای ، این چیز دیگری است . کاملا فرق دارد ، درست نقطه مقابل آن است . نخست ... سعی کن تفاوت را درک کنی .

چهره ای زیبا ، بدنی زیبا ، تو به آن نگاه می کنی و احساس می کنی که عاشقانه به آن می نگری ولی چرا به آن نگاه می کنی ؟ آیا مایلی از آن چیزی به دست آوری ؟ آن عشق نیست و شهوت است . آیا می خواهی از آن بهره بکشی ؟ آن گاه شهوت است و عشق نیست . آن هنگام در واقع ، تو فکر می کنی که چگونه از آن استفاده ببری ، چگونه آن را تصاحب کنی ، چگونه از آن بدن وسیله ای بسازی برای خوشوقتی خودت .

شهوت یعنی : چگونه از چیزی برای خوشوقتی خودت استفاده کنی و عشق یعنی ، خوشوقتی تو ابدا مطرح نیست . در واقع ، شهوت یعنی چگونه چیزی به دست آوری و عشق یعنی چگونه چیزی ببخشی . این دو درست نقطه مقابل هم هستند .

اگر چهره ای زیبا ببینی و به آن عشق احساس کنی ، احساس بی درنگ تو در آگاهی ات این خواهد بود که چگونه می توانی این چهره را خشنود کنی ، چگونه این مرد یا این زن را خوشحال کنی . در این جا خودت اهمیتی نداری .

در عشق دیگری مهم است اما در شهوت مهم تو هستی . در شهوت تو فکر می کنی دیگری را وسیله خوشحالی خودت قرار دهی ، در عشق فکر می کنی که خودت چگونه وسیله شوی .

عشق تسلیم است و شهوت یک تهاجم .

تو حتی در شهوت نیز از عشق سخن می گویی . پس فریب نخور !!!!!!!!! به درون بنگر ، آن گاه به این ادراک خواهی رسید که در زندگی حتی یک بار نیز به کسی یا چیزی عاشقانه نگاه نکرده ای .

دومین تفاوتی که باید درک شود این است ... اگر عاشقانه به چیزی مادی یا بی جان نگاه کنی ، آن شی به یک شخص تبدیل می شود . اگر به آن عاشقانه نگاه کنی ، آن گاه عشق تو کلیدی می شود تا هر چیزی را به شخص تبدیل سازد . اگر به یک درخت عاشقانه بنگری ، درخت یک شخص می گردد .

هر گاه عاشقانه به چیزی نگاه کنی ، آن چیز یک شخص می شود و برعکس . هر گاه با چشمانی شهوانی به شخصی نگاه کنی ، آن شخص به یک شی تبدیل می شود . برای همین است که چشمان شهوانی دافعه دارند . چرا که هیچ کس نمی خواهد شی شود . وقتی به همسرت با چشمان شهوانی می نگری او احساس ازردگی می کند . در واقع تو چه می کنی ؟ تو یک شخص را ، یک شخص زنده را به وسیله ای بی جان تغییر می دهی . تو می پنداری که چگونه استفاده کنی و آن شخص کشته می شود .
 
چشمان شهوانی دافعه دارند و زشت هستند .
 
وقتی با عشق به کسی نگاه کنی ، او والا می گردد . یگانه می گردد . ناگهان او یک شخص می شود . یک شخص را نمی توان با دیگری جایگزین کرد ولی یک اشیا را می توان جایگزین کرد . یک شی قابل جایگزینی است ولی یک شخص جایگزینی ندارد . او یکتا و یگانه است .

عشق همه چیز را یگانه می کند . به همین سبب تو بدون عشق ، هرگز احساس نمی کنی که شخص هستی . تا زمانی که کسی عمیقا دوستت ندارد ، هرگز احساس نخواهی کرد که موجودی یگانه هستی و به راحتی می توان تو را تغییر داد و جایگزین کرد .

در رابطه شهوانی ، همه چیز شی هست و این غیر انسانی ترین کارهایی است که انسان می تواند انجام دهد : تبدیل شخصی به شی .

وقتی عاشقانه می نگری ، خودت را فراموش کن . خودت را کاملا فراموش کن . برای امتحان یه یک گل نگاه کن و خودت را به تمامی از یاد ببر . بگذار گل باشد و خودت کاملا غایب باشی . گل را احساس کن ، آن گاه عشقی عمیق از آگاهی تو به سمت گل روانه می گردد . تو به وجد می آیی و آن گل ، یک شخص می گردد .

به موضوع دیگری نپرداز . با یک گل سرخ یا با چهره معشوقت باقی بمان . تنها با قلبت بمان . با این احساس که چه کنم تا معشوق شادتر و معشوق تر باشد ؟ و وقتی چنین باشد ، تو غایب خواهی بود ، هرگز به خودت توجه نخواهی کرد .

وقتی به خودت توجه نداری ، خالی می گردی ، فضایی درونت آفریده می شود . وقتی ذهنت کاملا به دیگری متوجه می گردد ، آن گاه درونت خلا ایجاد می شود .

با معشوق ، انسان به تمامی ناتوان می گردد ، این را به یاد بسپار . هر گاه عاشق کسی باشی ، احساس عجز کامل می کنی . درد عشق همین است : فرد نمی تواند احساس کند که چه بکند . او مایل است همه کار بکند ، می خواهد تمامی کائنات را به معشوق ببخشد ، ولی چه می تواند بکند ؟

تو تهی هستی و به همین سبب عشق به یک مراقبه عمیف تبدیل می گردد . در حقیقت ، اگر کسی را دوست داشته باشی ، به هیچ مراقبه دیگری نیازی نیست ولی چون در واقع کسی عاشق نیست ، به 112 تکنیک نیاز دارد و حتی شاید این ها هم کافی نباشد . خود عشق بزرگ ترین تکنیک است ولی عشق مشکل است و حتی ناممکن .

عشق یعنی خود را آگاهی رها کردن و در همان مکان ، جایی که نفس تو وجود داشته ، دیگری را جای دادن . جایگزینی خودت با دیگری یعنی عشق . گویی که اینک تو نیستی و فقط دیگری هست .

سارتر می گوید که دیگری جهنم است و حق با اوست . او درست می گوید زیرا که دیگری فقط برای تو جهنم می آفریند ولی همچنین او اشتباه می کند ، زیرا اگر دیگری بتواند جهنم باشد ، می تواند بهشت هم باشد ، کافی است با عشق نگاه کنیم . هر زن و شوهر برای یکدیگر جهنم می سازند زیرا هر یک می کوشد تا دیگری را تصاحب کند . غافل از اینکه تنها تصاحب اشیا ممکن است ، نه تصاحب اشخاص !

اگر عاشق باشی ، حتی نگاه خیره بسیار زیباست ، زیرا خیره شدن تو ، او را یک شی نمی سازد . آن گاه می توانی مستقیم به چشمان او نگاه کنی . آن گاه می توانی عمیقا وارد چشمان دیگری شوی . تو او را به یک شی تبدیل نمی کنی ، بلکه نگاه تو از راه عشق ، از او یک شخص می سازد . برای همین است که تنها نگاه خیره عاشقان زیباست و گرنه خیره نگریستن زشت است .

هرگاه شخصی را به یک شی تبدیل کنی ، عملی غیراخلاقی مرتکب شده ای ولی اگر سرشار از عشق باشی ، در آن لحظه سرشار از عشق ، این پدیده ، این برکت با هر موضوعی روی خواهد داد و تو زندگی می بخشی .

هنگامی که معشوق به تصاحب در آید ، عشق رفته است . آن گاه معشوق تنها یک شی خواهد بود . می توانی از او استفاده کنی ، ولی برکات هرگز برنمی گردند ، زیرا آن برکات فقط زمانی می آمدند که او یک انسان بود ، دیگری آفریده شده بود ، شخص را در دیگری آفریده بودی و دیگری نیز ، شخص را در تو آفریده بود . هیچ کدام شی نبودید . هر دو ذهنیت هایی بودید که با هم تلاقی کرده بودند دو انسان که ملاقات کرده اند ، نه یک انسان و یک شی .

اگر بدانی که تو نیستی و آگاهی ات با عشقی عمیق به سوی دیگری حرکت کرده باشد به درختان ، به آسمان ، به ستارگان ، به هر کس ، وقتی که تمام آگاهی ات تو را ترک گفته و به سوی دیگری رفته باشد در آن غیبت نفس ، برکات نازل می شوند .

شعری از فروغ فرخزاد

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل، نه پيغامي نه پيك آشنائي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي، نه آهنگ پر از موج صدائي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت، سحر گاهي زني دامن كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود، كه زار و خسته سوي آشيان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت، كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم، كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيابد، نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا ، آن دو چشم آتش افروز، به دامان گناه افكند او را
به او جز هوس چيزي نگفتند، در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هر جا رفت در گوشش سرودند، كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد، مرو! بگذار در اين واپسين دم
ز ديدارت دلم سيراب گردد، شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا اميد بر عشقي عبث بست؟چرا در بستر آغوش او خفت؟
چرا راز دل ديوانه اش را به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟
چرا؟... او شبنم پاكيزه اي بود كه در دام گل خورشيد افتاد
سحر گاهي چو خورشيدش بر آمد، به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
به جامي باده شورافكني بود، كه در عشق لباني تشنه سوخت
چو مي آمد زره پيمانه نوشي، به قلب جام از شادي مي افروخت
شبي ناگه سر آمد انتظارش،لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟
كنون ، اين او و اين خاموشي سرد، نه پيغامي، نه پيك آشنائي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي، نه آهنگ پر از موج صدائي


براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

 مي

خوام امشب تو را نيز از دفترم خط بزنم
چه سود از ترانه اي كه حقيقت پيش رويش نيست !
از سوختن بي صدا مي ترسم
از شعرهايم نيز
تو را خط مي زنم
تا آسماني كه ديگر نيست
افسوس كه ثانيه هاي انتظار در پس لحظه هاي خالي
به شمارش دردها مي ماند....پيوسته .... بي پايان
تو را خط خواهم زد
و باز تنهاييم را خواهم سوخت
پوسيدن در اين زمين خاموش
ميان مردماني دروغ
با بوي تعفن جاري در فضا
كه پيوسته بي ذره اي تقدير وبلوغ نفس مي كشند
زير قابي از ماه
بي پروا عرق مي كنند
مي نويسند از عشق
افسوس....
 فرياد ساده اي از دوست
چيزي در من فرو مي ريزد
لغزشي در دل
چشمهايي خيس
لمس مشتي بر ديوار
جاي لبخندي بر دست
آه اگر باران ببارد
ديگر چيزي نمي شنوم ...
صداي خرد شدنم گوشهايم را كر كرده
ساعتم سكته كرده
ساعت سراب است ...
بايد بخوابيم تا كسي بيدارمان كند
بايد بدانيم هر چه ديديم همه خواب است
تقدير بر اين است كه بي صدا در ميان رازهايمان بشكنيم
زخمهاي من اينبار
در آيينه رخنه مي كنند
به وقت هميشه و هيچ ...
چيزي در من فرو مي ريزد
شبيه همان صداي ويراني كه امروز اتفاق افتاد
امشب آنقدر تو نيستي
كه به ديوار روبرو مي گويم تو
امروز روز طلوع خورشيد است
پس چرا خورشيد از هميشه سردتراست
سردتر ...
خسته تر ...
تنهاتر...
نشسته ام با جامه سپيد عرياني
نقش اميدهاي كاغذي برخاك مي كشم
به آسمان نمي رسد دستم
تا واژه هاي تاريك نيستي بر خاك بنشانم
و از فضاي مبهم ديروز خاطرات ماسيده در گيج گاهم را آرام كنم
دور مي شوم ....دورتر از هر چه كه فكرش را بكني
آنجا كه رويا خود نيمه تاريكي از خوشبختيست
TinyPic image

تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه

دیگه دلم گرفته از ادمايي که ميگن دوستت دارم اما معنيشو نميدونن،از ادمايي که ميخوان ماله اونا باشي اما خودشون ماله تو نيستن،از اونايي که زير بارون برات ميميرن و وقتي آفتاب ميشه همه چيز يادشون ميره از بچگی  عشق رو واسم  اینجوری معنی کردن :
عشق لالایی بارون تو شباست /
 نم نم بارون پشت شیشه هاست /
 لحظه ی شبنم و برگ گل یاس /
 لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه /
یعنی همه دارو ندار  من بسته به تو  سکوتم: صدای تو / هوایم :حر نفسات/ دلتنگیم:برای تو/ تنهایم به یاد تو /زندگیم فدای تو پس   شیزینی لبخندت , زیبای نگاهت , گرمای دستات , لحظه های ابری بودن دل قشنگت ....
فقط برای من  و تنها بامن نه درد و دلات مال دوستان .خندهات مال رهگذران. نگاهت مال بیگانگان عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فرو ريختن ديوار غرور گدايي كني... پس تا اطلاع ثانوی عشقمو زندونی میکنم پشت هزارتا پنجره نگاهمو پس میگیرم جمله دوستت دارم رو کنج دلم  دار میزنم
 
قطره قطره پاک خواهد شد
همنشینِ خاک خواهد شد
روزگاری در همه محفل ها
برایش سینه ها چاک خواهد شد
هر کس یادی از او بشنود
نم نمک مستِ میِ تاک خواهد شد
از بیمِ دردِ فراقش روزگار
عجینِ بارانِ نمناک خواهد شد
کسی کو زیادش آسان برفت
باقی عمرش به لاک خواهد شد
زمانه الباقی به کارش می کشد
نخورده می عشق هلاک خواهد شد

دوست داشتن

مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است,عشقی که گرم و شدید است زود میسوزد و خاموش میشود..مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست میداری شاید این حس تو صادقانه نباشد.کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد من به کم هم قانعم اگر عشق تو اندک و كم  اما صادقانه باشد من راضی ام. دوستی پایدار و هميشگي از هر چیزی بالاتر است...مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است بگو تا زمانی که زنده ای دوستم داری ومن نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم و تا زمانی که زندگی باقی است هرگز ترا فریب نمیدهم... مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم, با تلاش صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد..عشق صادقانه پایدار و همیشگی است مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش همان گونه که وزن زندگی است...

TinyPic image

ادعای عاشقی!

 
http://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/اونايي كه ادعاشون ميشه عاشقن كجان؟http://sweetscentoflove.blogfa.com/
اونايي كه خيلي ساده ميگن عاشقن كجان؟
خيلي زود با يه نگاهي ميشن عاشق پس کجان؟
پس کجاس اونهمه حرفاي قشنگ و عاشقانه؟
پس کجاس اونهمه چشمک زدناي زيرکانه؟
اون دلي که از جداييها گله داشت...
پس چي شد اونهمه دلتنگت شدنهاي شبونه
شب نخوابيدن تا صبح با کلي وهم عاشقونه!!!
اونهمه دوستت دارمهاي زبوني واسه معشوق
اون محبتهاي قلبي با همون لفظ هميشه....
پس چرا عاشقي اينقدر سرد و بيروح و دورنگه؟!
واسه ابراز علاقه آخه اينجا دیگه جا یی نمونده...!!!
به خدا باور کنيد که اينا حرف دل خونه
اين دلي که از بيوفايي داره جون ميده ميميره!!!
حرف دل حرف همه نيست حرف عاشق پيشه هايه
اونايي که جون ميدن حتي واسه عشق تا نميره...
پس کجان اون عاشقايي که واسه دم زدن از عشق
گل ميدن به دست معشوق که منو نکن فراموش!!!
اما تا تموم ميشه اونهمه حرفاي قشنگ و عاشقونه
ميذارن ميرن که انگار تا ابد عشقي نبوده...!!!
بعد اونهمه سخنها که آره من بي تو هيچم
ميرن و ميشن پرنده لاي ابرا بي نشونه
آي اونايي که فقط عشق واستون شده يه بازي
دل سپردن به يکي و دل شکستن واسه بازي
باشه اشکالي نداره دنياتون فقط دوروزه
دل شکوندناي هرروز واستون کاري نداره...
آخ که عشقاي تو خالي شده ارزون توي بازار
با نسيم مياد و ميره به خدا به سرعت باد!
نه ديگه دنياي امروز ارزش موندن نداره
پس چه بهتر که نباشيم تا ديگه عشقي نمونه...
اگه عشق اينه تو دنيا پس نه من عشقي نميخوام
آره سنگ و يخ شدم من ديگه عشقي رو نميخوام...!!!
آخه اون بالا ميدوني عاشقي شده يه ارزش
عشق پاک و بي ريايي جاي عشقاي خيالي
باشه پس زمينيا من ميرم اون بالا تا اوج اون ستاره
روي ابرا کهکشونها اون بالا که عشق زياده...
پس خداحافظ تا هميشه خوش باشين با بازياتون!!!
با يه مشت عشق توخالي
نه نه همون هوس بازياتون.
...!!!!
 
http://sweetscentoflove.blogfa.com/

(جبران خلیل جبران)

اولین بوسه آغاز نغمه ی زندگی است.نغمه ای که با چهار لب ادا شده و قلب  را سریر  سلطنت  و عشق را پادشاه آن معرفی می کند.بوسه اولین  گل  شاخه ی درخت زندگی است.

روزی در کنار معبدی ایستاده بودم و از کسی  که از آنجا می گذشت ماهیت  وراز" عشق" را جویا شدم.
"عشق"پرنده زیبایی است که تمنای اسارت دارد،ولی از آسیب گریزان است.
"عشق"شرابی است که عروسان صبحگاهی در سبوی ما میریزند…
"عشق" تنها گلی است که بی کمک فضول رشد کرده و شکوفه می دهد.
"عشق"تنها در بستر روح است نه جسم.
"عشق"دانش الهی  است که بینش  انسان ها را وسعت می بخشد.
شاید تاریکی،گیاهان و درختان را از دیده نهان دارد،اما هرگز نمی تواند "عشق" را از روح پنهان کند.
"عشق" حال ما را به گذشته وآینده پیوند می دهد.
کسانی که"عشق"آ«ها را رهرو خویش نمی داند،فراخوان عشق را هم نخواهند شنید.
"عشق" پدر ومادر من هستند،و هیچکس نمی داند که عشق ،آن دو را نجات داده است.
"عشق"آسایش تن در سکوت خاک و آرامش روح در عمق جاودانگی است.


هنوز هم یکی داری!

مرد ثروتمندی که مال فراوانی داشت همراه خدمتکاران وزنان خود از مقابل مدرسه شیوانا عبور می کرد.او را دید که روی تخته سنگی نشسته و با شاگردانش صحبت می کند.یکی از شاگردان اشاره به مرد ثروتمند کرد و از شیوانا پرسید:استاد!می بینید این مرد  دو تا همسر دارد و به این کار افتخار می کند!شیوانا لبخندی زد و گفت:او یک همسر بیشتر ندارد!مرد ثروتمند که صدای شیوانا را شنیده بود ایستاد و فریاد زد:نخیر!این دو نفر همسران من هستند.اولین همسرم این خانم زرد پوش بود که با عشق با ازدواج کردم و دومی این بانوی سفید پوش است که با او هم با محبت فراوان همسر من شد.هر دوی آن ها مرا تا اعماق وجودشان دوست دارند!؟
شیوانا  دوباره با تبسمی سرش را به علامت نفی  تکان داد و گفت:قبول ندارم.تو وقتی به سراغ همسر دوم رفتی ،از دل همسر اول بیرون افتادی.با فرض این که همسر دوم تو را بلهوس  وعیاش نداند و واقعا به خودت دلبسته باشد.پس نهایتا تو همین دومی را داری.اولی از سر ناچاری است که همراهی ات می کند!می گویی نه؟!این را می توانی  از هر زنی  از جمله زن دومت بپرسی!؟متاسفم دوست من!تو در خوشبختانه ترین حالت همیشه فقط یک همسر داشتی و هنوز هم یکی بیشتر نداری!
 

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست

داشتم با عروسکم بازی می کردم.....
         تو دنیای بچگی چقدر به من و عروسکم خوش می گذشت..
غروب بود....
        غروب دلگیری بود.....
          دخترکی رو دیدم که رو به خورشید که در حال رفتن بود ایستاده بود...و می گریست....
دلم برایش سوخت....
با خودم فکر کردم...شاید کسی عروسکشو ازش گرفت..
رفتم جلو پرسیدم...:چرا گریه می کنی...؟!
کی اذیتت کرده....؟ نکنه عروسکتو ازت گرفتن..؟
میخوای با مال من بازی کنی...؟میخوای منم گریه کنم...؟
با اون چشای گریونش نگاهی کرد...و لبخند زدوگفت:
به خاطر غروبه... دلم گرفته...
     چشمام گریون و دلم پریشونه...
              و رفته به دنیای دل شکسته ها....
بهش گفتم:این دنیا که میگی کجاست؟منم میتونم برم...؟
نگاهی بهم انداخت و بهم لبخند زد...و خیره به خورشید شد...
نگاهی کردم و در عالم بچگی گفتم اون جا چه دنیای خوبی باید باشه....
خوش به حال دلش....
  حتما اون جا داره با عروسکا بازی می کنه....
چرخ و فلک سوار میشه....
شایدم سرسره بازی می کنه....
اه خوش به حال دلش....
ارزو کردم....
خدا جونم منو زودتر بزرگم کن تا دل من هم به اون جا بره.....
....و کاش این ارزو را نکرده بودم...
 
 
... اینک غروب استو من رو به خورشید ایستاده ام و در جفای پسرکی میگریم...
عروسکم در اغوشم...ودلم پر کشیده یه ان دنیا....
 
دخترکی به سویم من می اید...
و باز هم تکرار همان قصه تلخ....
        و باز هم تکرار.....

فروغ فرخزاد

نيست ياري تا بگويم راز خويش؛ ناله پنهان كرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم خدا را زخمه اي ؛ زخمه اي تا بركشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشي زدند؛ با كليدي آشنا بازش كنيد
كودكِ دل رنجه دست جفاست؛ با سرانگشت وفا نازش كنيد
پركن اين پيمانه را اي همنفس؛ پركن اين پيمانه را از خون او
مست مستم كن چنان كز شور مي؛ باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه مي پرسي ز من ؛ رنگ چشمش كي مرا پابند كرد
آتشي كز ديدگانش سر كشيد؛ اين دل ديوانه را در بند كرد
از لبانش كي نشان دارم به جان؛ جز شرار بوسه هايي دلنشين
بر تنم كي مانده از او يادگار؛ جز فشار بازوان آهنين
من نمي دانم سر انگشتش چه كرد؛ در ميان خرمن گيسوي من
آنقدر دانم كه اين آشفتگي ؛ زان سبب افتاده اندر موي من
آتشي شد بر دل و جانم گرفت؛ راهزن شد، راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر؛ چون ز پا افتادم ، آسانم گرفت
گم شدم در پهنه صحراي عشق؛ در شبي چون چهره بختم سياه
ناگهان بي آنكه بتوانم گريخت؛ بر سرم باريد باران گناه
مست بودم، مستِ عشق و ناز؛ مردي آمد قلبِ سنگم را رُبود
بَسكه رنجم داد و لذت دادمش؛ ترك او كردم ، چه مي دانم كه بود
مستيم از سر پريد اي همنفس؛ بار دگر پر كن اين پيمانه را
خون بده ، خون دلِ آن خودپرست؛ تا به پايان آرم اين افسانه را

نامه ای عجیب و غریب

محبت شدیدی که سابقا ابراز میکردم


دروغ وبی اساس بود و در حقیقت نفرت به تو

روز به روز زیادتر میشود و هرچه بیشتر ترا میشناسم

پستی و وقاحت تو بیشتر در نظرم آشکار میگردد.

در قلب خود احساس میکنم که ناچارباید

از تو دور باشم و هیچگاه فکر نکرده بودم که

شریک زندگی تو باشم زیرا ملاقاتهاییکه اخیرا با تو کردم

طبیعت و زمانه روح پلیدت را آشکار ساخت و


بسیاری از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و میدانم که
خشونت طبع و تند خوئی ترا بدبخت خواهد کرد.

اگر عروسی ما سر بگیرد مسلما همه عمر خود را با تو

به پریشانی و بد ختی خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را

در نهایت شادکامی طی خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من

هیچگاه بتو رام نخواهد شد و نفرت و کینه ام پیوسته

متوجه تواست این نکته را باید در نظر داشته باشی و بدانی که

از تو میخواهم آنچه را که گفته ام شوخی و مسخره نکنی و بدانی که

این نامه را از صمیم قلب مینویسم و چقدر تاسف میخورم اگر

باز هم در صدد دوستی با من باشی با نهایت نفرت از تو میخواهم

که از پاسخ دادن به این نامه خودداری کنی زیرا نامه های تو سراسر

مهمل و دروغ است و نمیتوان گفت که دارای

لطف و حرارت میباشد بطور قطع بدان که همیشه

دشمن تو هستم و از تو بشدت متفنر هستم و نمیتوانم فکر کنم که

دوست صمیمی و وفادار تو هستم
 
 
دوست خوبم
 
اگر میخواهی بدانی که راز این نامه چه بوده است نامه را یک بار دیگر یک خط در میان بخون
 
امیدوارم اوقات خوبی داشته باشی
 
 

شليک

گفتی که شقیقه ات را نشانه بگیرم !

باشد ! شقیقه را نشانه می روم ! چشمانم را می بندم !

همه ی این روزها از جلوی چشمانم می گذرند !

وای ! چقدر همیشه مظلوم و صبور بودم ! با من چه کردی ؟ !

همینطور که شقیقه ات را نشانه رفته ام ،

دفتری که برایت نوشته بودم و هديه ی میلادت بود را از کیفم در می آورم و

به سمت تو می گیرم ! فرصتی برای پرسیدن چیستی دفتر نیست !

چشمانم را می بندم !

دوباره همه چیز از جلوی چشمانم می گذرد !

تمام دیدارها و لحظه ها ...

چشمانم را باز می کنم ! نگاهت می کنم !

چشمانت را می بندی و باز می کنی ! بغضی غریب داریم !

این اشکهای لعنتی ! نمی گذارند ببینمت !

با آستینم اشکهایم را پاک می کنم ! به این کار من نمی خندیم !

چشمانم را می بندم،

بد بودی ! بدی کردی !

می گذرم ! از همه ی بدیهایت !

در دلم ،12 بار دوستت دارم می گویم ! فقط تو می دانی چرا 12 بار !

چشمانم را باز می کنم !

حالا آشکارا می گریم، دستانم می لرزد اما نمی ترسم !

نگاهت لبریز خواهش است که نگریم !

چشمانم باز است !

مستقیم نگاهت می کنم، با اشکهایی که بی وقفه می بارند،

دوستت دارم می گویم !

تو گریه می کنی! دیر است ! برای گریستن تو حتی دیر است!

شقیقه را نشانه گرفتم!

کاش می بوسیدمت ! دیر است ! چشمان مبهوت تو یادم هست !

1،2،3...

اماعاقبت سرم را از فکر تو خالی کردم !

درست شقیقه ام را زدم!! ...

 

 

شعری زیبا از زنده یاد بهار غلامحسینی متخلص به الهه

شمع و پروانه منم مست ميخانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

يار پيمانه منم از خوب بيگانه منم
رسوای زمانه منم دیوانه منم

چون باد صبا در به درم
با عشق و جنون همسفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

تو ای خدای من شنو نوای من
زمين و آسمان تو ميلرزد به زير پای من
مه و ستارگان تو ميسوزد ز ناله های من
رسوای زمانه منم ديوانه منم
رسوای زمانه منم ديوانه منم

وی از اين شيدا دل من
مست و بی و پروا دل من
مجنون هر صحرا دل من
رسوا دل من رسوا دل من
ناله تنها دل من داغ حصرت ها دل من
سرمایه سودا دل من
رسوا دل من

خاک سر پروانه منم خون دل پيمانه منم
چون شور ترانه تويي چون آه شبانه منم
رسوی زمانه منم ديوانه منم
رسوی زمانه منم ديوانه منم

 

 

بهار غلامحسینی که همگان او را با نام هنری الهه می شناسند از میان ما پر کشید. ساعت چهارده و سی دقیقه عصر روز چهارشنبه 24 مرداد ماه، الهه گلهای پیرنیا بر اثر بیماری سرطان در بیمارستان پارسیان در سعادت آباد تهران جان را تقدیم جانان نمود و موسیقی ایران یکی دیگر از گل های خود را از دست داد. روزگار همیشه بهترین ها را گلچین می کند

.یکی از دوستان خاطره ای تعریف می کرد، زمانی که بانو الهه به ایران می آید، به بانو می گوید که می خواهد با او گفتگویی داشته باشد. بانو می گوید اگر باشم به روی چشم.

دوست من به بانو می گوید مگر دوباره می خواهید بروید، بانو می گوید: نه نمی روم - و دوباره می گوید -  ولی اگر باشم. بانو می گوید من آمده ام ایران که بمیرم. روانش شاد.

پوری بنایی، امین الله رشیدی و همایون خرم در خانه پسر بانو الهه

اکبرگلپايگاني ، امير رسايي

ناصر ملک مطيعي ، امين الله رشيدي در مراسم خاکسپاري

 

همايون خرم در مراسم تشييع بانو الهه

ناصر ملک مطيعي ، امين الله رشيدي در مراسم خاکسپاري

چرا وقتی که آدم تنها می شه
غم و غصه ش قدِ یک دنیا می شه
میره یک گوشه ی پنهون می شینه
اونجا رو مثل ِ یه زندون می بینه

غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشم پر می زنه
غم میاد یواش یواش خونه ی دل در می زنه
یاده اون شب ها می افتم زیر ِ مهتاب ِ بهار
توی جنگل لبِ چشمه می نشستیم من و یار

غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه

میگن این دنیا دیگه مثل ِ قدیما نمیشه
دل ِ آدما زشت و دیگه زیبا نمیشه
اون بالا باد داره زاغ ِ ابر رو چوب می زنه
اشک این ابــرا زیاد ِ ولی دریا نمیشه

غم ِ تنهای اسیرت می کنه
تا بـخای بجُـنبی پیــرت می کنه
 
 

شباي بي ترانه

من از اين شباي بي ترانه
موندنت تو خاطراتمو مي خوام
رخوت عبور و از تنم بگير
تا رسيدن به تو آسون شه برام
جاده هاي نيمه شب رو بشکن و
رگ اين فاصله ها رو پاره کن
خيره شو به سقف تار آسمون
فکر زخماي دل ستاره کن
اگه مهربون بشي با نفسام
ديگه زندوني تو نمي ميره
تن شکفتنم مث يه حادثه ست
که فقط با موندنت جون مي گيره
من و تو تا فصل سبز ما شدن
يه قدم فاصله داريم نازنين
دستمو بگير و سر رسيدنو
توي جشن اين يکي شدن ببين

هر چند از اين دوري و چشمان قشنگت گله داريم
 
تا لحظهء خوبي كه بيايي، من و دل حوصله داريم
 
گفتي من و تو، قسمت يك پنجره باشيم قبول است
 
هر چند به اندازهء پرواز و قفس، فاصله داريم
 
يادت نرفته است عزيزم، كه اگر درد سري هست
 
از خندهء آن روز، از آن كوچه، از آن يك بله داريم
 
ديگر همه را گردن اين قسمت و تـقدير نينداز
 
تـقدير كدام است؟ ببين، ما خود مسئله داريم
 
عيب از خودمان نيست؟ كه تا پاي قراري به ميان است
 
هي صحبت كمبود زمان مي شود و مشغله داريم
 
انگار محال است كه ما قسمت يك پنجره باشيم
 
حالا كه به اندازهء پرواز و قفس فاصله داريم

 

بیا بنویسیم رو درخت...........................

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا   
  بیا بنویسیم روی برگ روی آب روی دفتر موج رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه ست        
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه س
با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشق که شکستنی نیست
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم    
روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه           
ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتن    
هم صدای من می خونن وقته از تو گفتن
چشم بسته مو تو بیا به سپیده وا کن     
            با ترانه نفسهات باعچه رو صدا کن
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم     
           روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه             
          ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
با ترانه نفسهات من ترانه می گم   
                    اسمتو مثل یه غزل عاشقانه می گم
بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه       
بوی پیرهنت که بیاد لحظه دیدنه
با صدام میام همه جا تو رو می نویسم   
روی آینه گریه هام گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه            
ریشه صدام نبض عشق زیر پوست خاکه
بیا بنویسیم...
Click to view image details
تو را دوست دارم
و وقتی تو نیستی غمگینم
و به آسمان آبی بالای سرت
و اخترانی که تو را میبینند رشک میبرم
تو را دوست دارم
وآنچه میکنی درنظرم بی همتا جلوه می کند
و بارها در تنهایی از خود پرسیده ام
چرا آنهائیکه که دوستشان دارم بیشتر شبیه تو هستند
تو را دوست دارم
اما هنگامی که نیستی از هر صدایی بیزارم
حتی اگرصدای آنانی باشد که دوستشان دارم
زیرا صدای آنها طنین آهنگین صدایت را در گوشم می شکند
می دانم که دوستت دارم
اما افسوس که دیگران دل ساده ام را کمتر باور می کنند
و چه بسا به هنگام گذر می بینم به من میخندند
زیرا آشکارا می نگرند نگاهم به دنبال توست
 

خدا

When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can
.
وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.
وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.
وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.
وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني 
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند
 
And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.
وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند.

ارزو

 
در سپهر زندگي مثل مه و خورشيد شد
با تو بي معني تمام غصه و تنهايي و ترديد شد
 
دلخوشي‌هايم دگر در ابتداي انتهاي خويش بود
با تو گويي فرصتم در عرصه‌ي دلدادگي تمديد شد
 
آمدي جانا و غم رفت و دگر هم برنگشت
اشك چشمانم به يك شهر دگر نيمه شبي تبعيد شد
 
در نمازم هر قيامي قامتت را ياد داد
سجده كرديم و چنين بر خوبي احساس تو تاكيد شد
 
- تقديم به خود خود خودت!
- سرخي "دستهايت" به تلافي يك شاخه گل سرخ
- شعر مشكي است به تلافي چشمهايت (حتي اگر چشمهايت قهوه‌اي باشد)
- لعنتي...
 
دستهايم مي شود حتي در آخر عاشق دستان تو
چشم‌هايم مي شود حتي در آخر لايق دستان تو
 
در چنين دريا مواجي كه تن ها و توان ها غرقه اند
ناجي من مي شود حتي در آخر قايق دستان تو
 
 
- حالا باز هم پيامبر و موسيقي و گل سرخ؟
- هنوز مانده ... ببين...
 
وقتي آرزوهات به شدت صدات مي زنه، ديگه مقاومت بي فايده است. ما وقتي براي خدمت به جهانيان صبحمان را شروع مي كنيم، خيلي چيزها در دنيا ما رو از خدا طلب مي كنن. شادي براي رسيدن به ما پيشِ خدا زار ميزنه. موفقيت، تسبيح بدست ميگيره و ذكر ميگه تا هرچه زودتر بما برسه. آرامش، به جنب و جوش مي افته تا خدا او رو به وصال ما برسونه.
خدا وقتي از ما راضيه، كه ما از خودمون راضي باشيم و شب كه مي خوابيم شـُكر خدا كنيم، اونم از تهِ دل.
ما نبايد بي انگيزه زندگي كنيم، به اميد روزي كه شايد انگيزه اي ما رو پيدا كنه. يك پيامبر كسي بوده كه انگيزه ي هدايت انسانها رو بيش از همه ي مردم داشته. حتا انشتين انگيزه ي ابداع نسبيت رو بيش از همه
داشته.
يالا .... پاشو .... ببين چي دوست داري برو دنبالش. هي نشين و بگو نميشه و اگه نشد چي؟! ... بدان كسي كه چيزي رو مي خواد، حتما استعدادش رو هم داره؛ وگرنه هرگز اون چيز رو نمي خواست. نمي خواد تجسم منفي و كج كني ... كار بزرگي نمي خواي بكني ... آسونترين كار دنيا دنبال آرزو افتادنه ... فقط مقاومت الكي نكن. يك شغل بيشتر تو دنيا نيست. عاشقي. عاشق باش و روحت رو به حركت بنداز.
به خدا قسم كه دنياي تحقق آرزوها، امنِ امنِ. از هيچي نترس. از هيچي. هيچي براي ترسيدن وجود نداره. تجسم كن كه به خواسته ات رسيدي. لذتش رو حس كن. ببين خودت رو كه شركت زدي، دكتر شدي، هنرمند شدي و ...
چند روز پيش، كنار ساحل پسري رو كه در دريا آب زيادي خورده بود رو داشتن تنفس مصنوعي مي دادن. هيچوقت يادم نميره. امدادرسان فرياد
مي زد:
” نفس بكش .... نفس بكش .... يالا نفس بكش... بكش.... بده تو اين هواهاي اطرافت رو.... بجنب پسر ...“
ميدوني معنيش چيه؟! يعني: يالا هوا طلب كن. يالا نيازمند به هوا شو وگرنه مي ميري. يالا زندگي رو يه بار ديگه از ته دل بخواه و اين فرصت رو از دست نده. تنبل نشو. يالا.
 
 
قدم اول در عرفان ”طلبه“.
 
در ”طلب“ زن دائما تو هر دو دست ... چون ”طلب“ در راه نيكو رهبر است
 
اين ”طلب“ بر تو، گروگان خداست ....چونكه هر طالب به مطلوبي سزاست
 
 
اون پسر بالاخره نفس كشيد و زنده ماند و همه ي ما كِيف كرديم و شُكر كرديم.
همون موقع حس كردم كه روح به ”نــَفــَس“ نياز داره. يكي بايد بياد روي سرمون و بگه: ” نفس بكش ... آرزو كن ... كاري براي خدمت به خلق بكن...“ و اين كار رو آرزوهامون براي ما خوشبختانه انجام ميدن.
به خدا اكثر دردهاي ما بخاطر دور بودن از آرزوهامونه. اونقدر در نااميدي افراط مي كنيم كه كله ي آرزوهامون رو مي تپونيم تو برف و مي گيم: ” ما به مقام بي نيازي و استغنا رسيديم!“
 
ميدونيد كه خدا در قرآن چي ميگه؟ ” بگو، اگر دعاي شما نبود، آيا خدا هرگز به شما توجه و عنايتي داشت؟! “ (فرقان 77)
 
هيچكس نبايد بعد از محقق نشدن آرزوها به خدا برسد چون آن خدا مسلما خدا نخواهد بود و صفات بخشش و مهرباني را نخواهد داشت.
ما بايد به درد بخوريم. اگه به درد نخوريم، درد مي كشيم.
نفس بكشيد ... آرزو كنيد ... نفس بكش .... بجنب پسر ... بجنب دختر ...
 

خاطرهقصه های مادربزرگ یادش بخیر

سالها پيش در يك شهر دورخشك سالي بزرگي شد و چاه اصلي آب شهر خشك شد. هركسي را براي آوردن آب ازته چاه مي فرستادند ديگر برنمي گشت. اما چاره اي نبود. هر روز قرعه كشي مي كردند. تا يكي از جوان هاي شهر اين كار را انجام دهد. تا اينكه روزي نوبت تنها پسر يك پيرزن فقير در شهر شد. هرچي پيرزن التماس كرد به خرج كسي نرفت. مردان شهر جمع شد و پسر جوان را به طرف چاه آب بردند. مشك آب خالي را به اودادند و طنابي به كمرش بستند و اورا به ته چاه فرستادند. پسر وقتي به ته چاه رسيد. ديد چاه خشك خشك است به اطراف نگاهي كرد دالان بزرگي ديد . داخل آن شد. در انتهاي دالان نوري به چشم مي خورد به طرف آن رفت. خانه كوچكي آنجا بود كه در جلويش چشمه آبي جاري بود. از پنجرهخانه به داخل نگاه كرد دخترزيباي در حال جارو كردن بود. دختر خيلي خيلي زيبا بود. پسر جوان محو ديدن دختر شد ه بود. ناگهان دختر جوان ، اورا ديد. مي خواست جيغ بكشد كه ناگهان احساس كرد عاشق پسر جوان شده است .از خانه بيرون آمد و با تشر از پسر جوان پرسيد كه اينجا چكار مي كني؟
پسرجوان. جواب داد: آمدم آب ببرم
دختر گفت : نمي توني. اينجا خانه ديو چاه آبه و هيچكس اجازه نداره آب برداره. ديو هر دفعه به اندازه يك شهر آب مي خوره .
ناگهان صداي هولناكي شنيد شد. دختر با ترس گفت: ديو آمد تو بايد يك جا مخفي شوي وگرنه مي كشدت
دختر دست پسر جوان را گرفت و داخل كمد مخفي اش كرد. ديو همينكه رسيد شروع كرد به بو كشيدن و گفت : بوي آدميزاد مي آد.
دختر جواب داد: اشتباه مي كني بوي غذا است .
ديو دستي به سر دختر كشيد .گفت : خيلي گشنمه غذا را بيار . دختر رفت تا غذا رابياورد .
ديو همانطوريكه آهسته اين طرف و آنطرف را مي گشت گفت: فكر كردم بازهم از مردم شهر اومدن دنبال آب . من گوشت آدميزاد را خيلي دوست دارم.
دختر در حاليكه غذا را مي آورد جواب داد: نه كسي نيامد. مردم شهر از اين چاه آب مي ترسند. اگر مي آمد مثل هميشه جيغ مي كشيدم و تو خبردار مي شدي و مي آمدي.
ديو پس از اينكه غذايش را خورد سرش را روي پاي دختر گذاشت و ازاو خواست تا مثل هميشه شپش ها ي سرش را بجوره.( پيداكنه و بكشه) . دختر هم اين كار كرد . اما اين بار با خودش فكر كرد كه چقدر بدبخت است كه به جاي آن پسر جوان بايد سر يك ديو روي پايش باشد. ديو چند دقيقه اي رو ي پاي دختر خوابيد . بعد از اينكه بيدار شد. به كنار چشمه رفت و به اندازه يك شهر آب خورد سپس از دختر خداحافظي كرد و رفت.
پسر جوان با رفتن ديو از كمد بيرون آمد و ساعتي پيش دختر نشست بعد گفت من بايد برگردم مادرم ومردم شهر منتظر من هستم. اما بايد براي مردم آب ببرم.
دختر كمي فكر كرد . پس از مدتي با صداي لرزاني گفت به شرطي مي توني آب ببري كه ديگر برنگردي
پسرجوان پذيرفت مشك همراهش را پر آب كرد و از چاه بيرون آمد.
مردم شهر از برگشتن پسر جوان نااميد شده بودند و پيرزن در سرچاه نشسته بود و گريه مي كرد . باديدن او ومشك پر آب، همه مردم شهر خوشحال شدند وجشن گرفتند.
روز بعد ، زمان قرعه كشي ، پسر جوان داوطلب شد كه براي آوردن آب دوباره به ته چاه برود هرچه دوستان و مادر پيرش اصرار كردند كه اين كار نكند قبول نكرد. پسر جوان دوباره به ته چاه و پيش دختر رفت . دختر اول از ديدن او ناراحت شد اما چون عاشق پسر جوان شده بود اجازه داد كه دوباره آب بردارد . بارها پسر جوان به ته چاه رفت . او فهميد كه ديو بسيار ثروتمند است و دختر را دزديده وبه آنجا آورده است .
روزي پسر جوان به دختر گفت بيا باهم فراركنيم .
دختر جواب داد: ما به هر كه جا كه بريم اين ديو ما را پيدا مي كنه و تورا مي كشه .
پسر گفت: پس بيا ديو را بكشيم اين طوري هم تو نجات پيدا مي كني هم مردم شهر صاحب آب مي شن.
دختر پرسيد : چطوري؟
پسر جواب داد: مادر من ميگه هر ديوي يك شيشه عمر داره از ش بپرس شيشه عمرش كجاست.
دختر قبول كرد. آن ظهر كه ديو آمد . دختر غذاي خيلي خوبي درست كرد و از هميشه بيشتر به ديو محبت كرد .وقتي ديو سرش را روي پاي دختر گذاشت . دختر به او گفت اگر منوخيلي دوست داري به من بگو شيشه عمرت كجاست
ديو خنديد و گفت توي تنور
دخترديو را نوازش كرد تا خوابيد وقتي ديوبيدار شد و رفت . دختر داخل تنور گشت . اما هيچي پيدا نكرد . فهميد ديو به او دروغ گفته است .
وقتي پسر جوان آمد دختر ماجرا را براي او گفت . هردو همه جا را گشتند اما شيشه عمر ديو را پيدا نكردند. دختر هر روز از ديو سوال مي كرد و ديو هر روز جواب هاي غلط به او مي داد. تا اينكه يك روزپسر جوان به دختر پيشنهاد كرد . غذاي ديو را آماده نكند تا ديو محل شيشه عمرش را بگويد. دختر از اين پيشنهاد خيلي ترسيد . اما پسر جوان به اوگفت كه با يك شمشير در كمد مخفي خواهد شدو اگر ديو خواست آزاري به او برساند با ديو خواهد جنگيد.
در روز قرار پسر با يك شمشير در كمد خانه ديو مخفي شد. وقتي ديو به خانه آمد دختر جوان غذاي ديو را آماده نكرده بود. ديو خيلي عصباني شد و تنوره كشيد. بعد كه عصبانيتش كم تر شد از دختر پرسيد چرا غذا رو آماده نكردي؟
دختر با گريه جواب داد: چون تو مرا دوست نداري و درباره محل شيشه عمرت دروغ مي گويي.
ديو خيلي خسته و گرسنه بود با خود فكر كرد كه دختر جوان به تنهايي نمي تواند خطري براي اوداشته باشد بنابراين به او گفت: شيشه عمر من در زير در ورودي دفن شده است . برو غذا را آماده كن .
سپس با دلخوري دراز كشيد و خوابش برد . وقتي صداي خرناس ديو بلندشد .پسر جوان از داخل كمد بيرون آمد و با شمشيرو كمك دختر زير در ورودي را كمي حفاري كردند تا شيشه عمر ديو را پيدا كردند. اما شيشهعمر ديو آنجا نبود سرو صدا ديو را بيدار كرد . پسر از در بيرون رفت و مخفي شد و دختر شروع به آب و جارواطراف در كرد ديو باسوء ظن از دختر پرسيد: چكار مي كني؟
دختر جواب داد: دارم جاي شيشه عمرت را تميز ميكنم
ديو خنديد و چيزي نگفت.
در بيرون خانه پسرجوان كنارچشمه، پشت يك سنگ مخفي شده بود . ديو پس از اينكه غذايش را خورد كنار چشمه آمد و آب خورد. وقتي سطح آب پايين آمد ماهي درآب ظاهر شد و ديوبه اطراف نگاه كرد چون كسي را نديد ماهي را نوازش كرد ورفت. پسر جوان با خودش فكر كرد بايد ارتباطي بين ماهي و ديو باشد. پس از رفتن ديو به سراغ چشمه رفت. آب كم بود پسر جوان ماهي را به راحتي گرفت و شكمش را پاره كرد . شيشه عمر ديو داخل شكم ماهي بود.پسر جوان شيشه عمر ديو را بيرون آوردو در دستش گرفت . ديو ناگهان سراسيمه ظاهر شدو فرياد زنان به طرف پسر جوان يورش برد . پسر جوان شيشه عمر ديو را به زمين كوبيد . شيشه شكست و ديو دودشد. و به هوا رفت . پسرو دختر جوان هرچه توانستند از طلاهاي ديو برداشتند و از چاه بيرون آمدند. چند روز بعد چاه پر ازآب شد . آن دو سالها با همديگر زندگي كردند.

ته مونده خيانت

مي گذرم ازتوبي وفا
توکه پرازحماقتي
ختمه دروغهاي سياه
تهمونده خيانتي
هرچي بگم به توکمه
اين نقطه دل منه
يه روزي رسوات ميکنم
تابشناسن, توروهمه 
حتي لياقت نداري
که فکرکنم تو کي بودي
فقط ميخوام ,جون بکني
مهم نبود که چي بودي

خدایا بشکن این آئینه ها را

 

خدا يا بشكن اين آئينه ها را

 

كه من از ديدن تو آئينه سيرم

 

مرا روي خوشي از زندگي نيست

 

ولي از زنده ماندن نا گزيرم

 

از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ

همه گفتند: اين دختر چه زشت است

 

كدامين مرد ، او را مي پسندد؟

 

دريغا دختري بي سرنوشت است.

***

 

چو در آئينه بينم روي خود را

در آيد از درم، غم با سپاهي

 

مرا روز سياهي دادي ،اما

نبخشيدي به من چشم سياهي

***

به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ

 

نگاه دلنوازي سوي من نيست

 

از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ

 

يكي در حلقه گيسوي من نيست

***

مرا دل هست ، اما دلبري نيست

 

تنم دادي ولي جانم ندادي

 

بمن حال پريشان دادي، اما ـــ

 

سر زلف پريشانم ندادي

***

 

به هر ماه رويان رخ نمودند ــ

ـ

نبردم توشه اي جز شرمساري

 

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

 

به درگاه تو ناليدم بزاري

 

***

چو رخ پوشم ز بزم خوب رويان ـــ

 

همه گويند : كه او مردم گريز است

 

نميدانند، زين درد گرانبار ـــ

 

فضاي سينه من ناله خيز است

 

***

 

به هر جا همگنانم حلقه بستند ـــ

نگينش دختر ي ناز آفرين بود

 

ز شرم روي نا زيبا در آن جمع ـــ

 

سر من لحظه ها بر آستين بود

***

چو مادر بيندم در خلوت غم ــ

ـ

ز راه مهرباني مينوازد

 

ولي چشم غم آلوده اش گواهست

 

كه در اندوه دختر مي گدازد

***

ببام آفرينش جغد كورم

 

كه در ويرانه هم ، نا آشنايم

 

نه آهنگي مرا ،تا نغمه خوانم ــ

 

نه روشن ديده اي ، تا پرگشايم

***

خدايا ! بشكن اين آئينه هارا

 

كه من از ديدن آئينه سيرم

 

مرا روي خوشي از زندگي نيست

 

ولي از زنده ماندن ناگزيرم

***

خداوندا !خطا گفتم ، ببخشاي

 

تو بر من سينه اي بي كينه دادي

 

مرا همراه روئي نا خوشايند ـــ

 

دلي روشنتر از آئينه دادي

***

مرا صورت پرستان خوار دارند ـــ

 

ولي سيرت پرستان ميستايند

 

به بزم پاكجانان چون نهم پاي

 

در دل را به رويم مي گشايند

***

ميان سيرت وصورت ،خدايا ! ـــ

 

دل زيبا به از رخسار زيباست

 

بپاس سيرت زيبا ، كريما! ـــ

 

دلم بر زشتي صورت شكيباست

 

 

حکايت آن ناشنوا

روزی بود وروزگاری بود .در شهر مرد نيكوكاري بود .اين مرد بسيار مهربان بود وهمسايه هايش ا دوست مي داشت وهميشه در فكر ياري به در ماندگان بود.این مرد اما ناشنوا بود از سالها پیش گوشهایش سنگین شده بود .بعد هم که پیری به سراغش آمده بود .گوشهایش کاملا کر شده بود.
ازقضا روزی خبر رسيد كه يكي از همسايه ها –كه به تازگی  به آن محل آمده است .به سختی بیمار ورنجو شده است وحالش به شدت بد است.بیمار جوانی بود خوبروی وخوش اخلاق اما از وقتی که بیمار شده بود  بد اخلاق وتندحو شده بود رفتارش با اطرفیانش خیلی بد وتند شده بود . مرد ناشنوا با خودش گفت« گرچه این همسایه به تازگی به محلۀ ما آمده بود. ومن به خوبی او را نمی شناسم اما وظیفۀ همسایگی حکم می کند که بروم وسری به او بزنم و عیادتی از او بکنم»
مرد ناشنوا پیش از رفتن به خانۀ همسایۀ بیمار .نشست وبا خودش فکر کرد
 
مرد ناشنوا باخودش اندیشید«وقتی به عیادت بیمار بروم.او حتمآ حرفهایی خواهد زد که من نخواهم شنید.او هم که از کر بودنٍ من خبر ندارد.پس باید پیش از حرکت بنشینم وصحبتهای را که بین من و او رد وبدل خواهد شد. بسنجم واز پیش حرفهایم را تنظیم کنم . وقتی به او سلام کنم بی شک او پاسخ سلامم را خواهد داد وخواهد گفت که به منزل ما خوش آمده ای! پس من باید در پاسخش بگویم سلامت باشید متشکرم! »
 
 
 
مرد ناشنوا باخود اندیشید«وقتی من حالش را پبرسم و او در جواب بگوید که بد نیستم بهترم باید.........
 
 
مرد ناشنوا باز هم اندیشید «پس از پرسیدن دربارۀ غذایش,دربارۀ طبیبش می پرسم واو حتما خواهد گفت که طبیبش فلان پزشک است؛آونوقت من باید بگویم:ماشالله که قدمش مبارک است. این حاذق را من میشناسم،حتما معالجه ات میکند وحالت به زودی خوب خوبی میشود وراحت میشوی از دردا»
 
 
 
مرد ناشنوا همین گونه،صحبتهایی را که ممکن بود با بیمار داشته باشد،
پیش خود، سنجید وپاسخهایی را ااز پیش آماده کرد وبه راه افتاد چون به خانه همسایۀ بیمارش رسید، سلام کرد. بیمار نالید وگفت<.......علیک السلام!>
مرد ناشنوا گفت«متشکرم. سلامت باشی!!! »
 
بیمار با تعجب به مرد ناشنوا نگریست، که  او از چه بابت از من تشکر میکند!
 
 
مرد ناشنوا پرسید«خوب ،همسایۀ عزیز حالت چطور
است؟»
 
بیمار از درد نالید و گفت «دارم میمیرم .این درد عاقبت مرا می کشد! »
مرد ناشنوا که پاسخ را از پیش آماده کرده بود،بلا فاصله گفت«خدا را شکر! الحمد لله.....»
بیمار از حرف مرد ناشنوا سخت بر آشفت ولی هیچی نگفت .مرد ناشنوا ........
 
 
بیمار بیشتر بر آشفت وبا وجود گفت«این مرد حتما دیوانه است. من از خشم وناراحتی می گویم که به جای غذا زهر خورده ام وهر غذایی مثل زهرا ست برایم ،آنوقت او بی آنکه متوجه خشم وغضب من بشود، با خونسردی میگوید
نوش جانت! »
 
مرد ناشنوا هم در دل گفت : «تا اینجا که خوب پیش رفته ام .حالا بهتر است که بپرسم طبیبش کیست؟»
 
بیمار که دیگر از شدت خشم,طاقت از دست داده بود,با عصبانتیت فریاد زد:«طبیبم عزراییل است ! جناب عزراییل!»
مرد ناشنوا به گمان اینکه بیمار نام طبیبی را گفته است,لبخندی زد وبا مهربانی گفت :«قدمش مبارک .من این طبیب را خوب می شناسم .در کنارش بسیار ماهر واستاد است .برای معالجۀ هر بیماری برود, ممکن نیست در کارش ناموفق باشد او حتما تورا از درد ورنج راحت می کند!!»
 
بیمار از شدت حشم سرخ شد وزرد شد .سینه اش پُر از درد شد .اما دم نزد وهیچ نگفت .فهمید که اگر بیشتر با آن مرد گفتگو کند, بیشتر عصبانی خواهد شد وممکن است که حرفهای تاراحت کننده تری از آن مرد دیوانه بشنود .
 
مرد ناشنوا خدا حافظی کرد وبیرون آمد  .توی کوچه, دستهایش را بر آسمان بُرد وگفت:«خدا رو شکر که بخیر گذاشت  .همان گونه که می خواستم شد .خوب شد که جوابها را از پیش آماده کردم, وگرنه آبرویم می رفت
!!:»
 
                                 

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست

تقديم به كساني كه قلب كوچكشان هميشه دريايي ست
 
 
 
حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
 
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

 ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
 
 

قطره قطره اشک هایی که از آسمان ابری چشمانم می بارد و بر سرزمین سرد و خشک گونه هایم می نشیند حکایت از جان دادن عشقت در لا به لای گل های پژمرده احساس دارد.
و من دیگر اشک هایم را پاک نخواهم کرد بگذار ببارند شاید صدای باریدنشان خواب را از چشمان فرشتگان عشق برباید.
بگذار ببارند تا شاید تر بودن گونه هایم قلب سنگ شده ات را بلرزاند.
بگذار قطره قطره اشک هایم ببارند تا تو ببینی انعکاس تصویر قلبم را در زلالی شان تا احساس کنی حسم را در شفافیتشان
و بگذار ببارند لرزان و لغزان تاتو درک کنی لرزش دلم را هنگامی که دیگر باران عشقت را بر گل های تشنه قلبم نباراندی
امشب آن حسرت دیرینه من
در بر دوست به سر می اید
در فروبند  و بگو خانه تهی است
زین سپس هر که به در می اید
شانه کو؟   تا که سر و زلفم را
در هم و وحشی و زیبا سازم
باید از تازگی و نرمی و لطف
گونه را چون گل رویا سازم
سرمه کو  ؟ تا که چو بر دیده کشم
راز و نازی به نگاهم بخشد
باید این شوق که دردل دارم
جلوه بر چشم سیاهم بخشد
چه بپوشم که چو از راه اید ؟

عطشش مفرط و افزون گردد
چه بگویم که ز سحر سخنم
دل به من بازد و افسون گردد
آه   ای دخترک خدمتکار
گل بزن بر سر و سینه من
تا که حیران شود از جلوه گل
امشب آن عاشق دیرینه من
 چو ز در آمد و بنشست خموش
زخمه بر جان و دل و چنگ زنم
با لب تشنه دو صد بوسه شوق
بر لب باده  گلرنگ زنم
 ماه اگر خواست که از پنجره ها
بیندم در بر او مست و پریش
آنچنان جلوه کنم کو ز حسد
پرده ابر کشد بر رخ خویش
تا چو رویا شود این صحنه عشق
کندر و عود در آتش ریزم
ز آن سپس همچو یکی  کولی مست
نرم و پیچنده ز جا برخیزم
همه شب شعله صفت رقص کنم
 تا ز پا افتم و مدهوش شوم
چو مرا تنگ در آغوش کشد
 مست آن گرمی آغوش شوم
آه گویی ز پس پنجره ها
بانگ آهسته پا می اید
 ای خدا اوست که آرام و خموش
بسوی خانه ما   می اید ؟
 " فروغ فرخزاد"
 

شروع یک ترانه هجوم یک شکست است

 

کودکی بودم شاد

با دو دستی خالی از هر چه گناه

هر دو چشم صاف و زلال

سینه چون

       یک سینه سرخ

                  شانه هایم کم مو

 

من نمی دانستم

  رنگ عشق 

من نمی فهمیدم

                  رنگ گناه

 

روز ها از پی هم می رفتند

و کمی روز به روز

من به بزرگی خودم می رفتم

 

عشق رنگش شد

    سرخ

و گناه شد 

           طوسی

من نگاهی کردم

رنگ خود برداشتم

مشکی تند و بدون ایمان

        رنگم بود

 

همه تعجب کردند

این چه رنگی است

   آخر

این که تیرگی و تاریکی است

             فقط

این که با

         روحیه ی یک کودک مخلوط نیست

 

هیچ کس خوب ندید

                  کودکی در کار نیست

  این که اینجاست دگر 

   کودک نیست  

   آدمی است در پی این آدمیان

   

فقط خدا می داند

کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند. کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند

یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه ها بازگشت. این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش تبریک گفتند. کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود؛ از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست. این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود. این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛ ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛ آری تنها خداست که میداند

 

                               

ی اوقات به اين نتيجه می رسم که هيچ چيز مال من نيست.

من , يک جزء از هيچ بزرگ دنيايی هستم که بدون هيچ دليلی ,

و بدون هيچ اراده ای به اينجا تبعيد شده ام .

من همينطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف خویش گوش سپرده ام

 محيط من را , هاله ای سياه و غليظ از دروغ پوشانده است...
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم به وسعت ندانسته هايم

و به رنگ آبی , که پس زمينه دست نيافتنی آن است

مثل انتهای خواسته های بی انتهای من اطرافم را آدم ها گرفته اند

 که هر کدامشان , مثل من , بدون اينکه بدانند برای چه ,

بر سنگفرشی از باقيمانده مردگانشان , قدم می زنند

 و گاهی هم , برای اينکه چيزی گفته باشند زير لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی!!!!

 

 

وفاداری

 
يادت مياد روزي كه اون گل رو بهم دادي گفتي كه گلها بي معرفتن زود خشك ميشن زود از پيش ادم ميرن ولي اشتباه كردي چون گلي كه بهم دادي انجاست رو به روم روي ديوار يه كمي خشك شده ولي تركم نكرده باهام مونده.....ولي تو..... گل هست اما تو نيستي تو رفتي تو بي وفاتر بودي
 
 
 
دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني
 

 
 
فریاد
نزن
 
 
فریاد نزن ای عاشق
 
من صدایت را درون قلب خود می شنوم
 
درد را در چهره ی عاشق تو با ذهن خود می نگرم
 
فریاد نزن ای عاشق، فریاد نزن
 
بی سبب نیست چنین فریادم
 
بی گناه در دام عشق افتادم
 
چه درست و چه غلط
 
زندگی هم خودم و هم تو رو بر باد دادم
 
 
اگر احساسمو می فهمیدی
 
قلبتو دوباره می بخشیدی
 
لحظه ی پایان این دیدار رو
 
روز آغازی دگر می دیدی
 
اگه بیهوده نمی ترسیدم
 
عشقو اون جوری که هست می دیدم
 
شاید این لحظه ی غمگین وداع
 
قلبمو دوباره می بخشیدم
 
کاش از این عشق نمی ترسیدم
 
 
ما سزاواریم اگر گریانیم
 
این چنین خسته و سرگردانیم
 
ما که دانسته به دام عشق افتادیم
 
چرا از عاشقی رو گردانیم
 
وقتی پیمان دلو میبستیم
 
گفته بودیم فقط عاشق هستیم
 
ولی با عشق نگفتیم هرگز
 
از دو ایل  نا برابر هستیم
 
از دو ایل  نا برابر هستیم
 
نه گناه کاریم نه بی تقصیریم
 
منو تو بازیچه ی تقدیریم
 
هر دو در بیراهه ی بی رحم عشق

با دلو احساس خود درگیریم

بیشتر از همیشه دوست دارم
 
گر چه از عاشقی وعاشق شدن بی زارم
 
زیر آوار فرو ریخته ی عشق
 
از دلم چیزی نمانده که به تو بسپارم
 
تو که همدردی مرا یاری بده
 
به منه عاشق امیدواری بده
 
اگر عشق با ما سر یاری نداشت
 
تو به من قول وفا داری بده
 
تو به من قول وفا داری بده 

 
 
 

 

 

 
  1.  
  2. دیدی دلت شکست
    روی زمین ریخت،ریز ریز،تکه تکه
    و آسمان باز آبی ماند!
    دیدی روح سبزت زیر چرخ ماشین های خارجی لجن مال میشد و قیامت هم نشد
    دیدی پاهایت از خستگی زار میزدند و همه آنها که شبها برایشان گریه میکردی،روزها به خاطرشان از ابزارهای انسانی طعنه می شنیدی
    حتی در کوچه بن بست، نم از باران و برکت،رحمت خدا
    به فکر کفش های پاره تو نبودند،آرام و مؤدب به فکر نگاه عشق های مغازه ای شان بودند!
    دیدی مردانگی می میرد، و فلک باز فلک میماند
    دیدی آفت همه شکوفه های درخت سیب را کشت و طبیعت ساکت بود
    دیدی که می مردی و خدا هم با تو میمرد؟
    دیدی عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج میکردند
    و الهه ای حفاظتش نمی کرد!
    دیدی خدا را شکستند، باز ساختند، شکل یک دستگیره ی زیبا برای دروازه قدرت!
    و هیچ فرشته ای از او دفاع نمی کرد!
    به خود می گویی دیدی!
    ولی به دیدنت سوگند که ندیدی!
    اگر می دیدی امروز چشمی بودی، که دنیا به تو از آن نگاه میکرد
    « دنیا تو را می دید نه تو دنیا را !»
    اگر دیده بودی اصلا میدانستی برای زندگی نیازی نیست ببینی!
    کاش همین حالا ببینی، که افسانه ها می میرند
    محبت یک دروغ است و شرف یک واژه برای زیبایی اتاق پذیرایی
    وجاهت
    کاش همین حالا ببینی...ای کاش ببینی
    ای کاش همین حالا که حرفت را در گوش دیوار زمزمه می کنی
    ببینی
    که دیوار هم تو را نصیحت می کند!

وبعد از رفتنت..

وبعد از رفتنت..

 

شبي

از پشت يك تنهايي نمناك و باراني
 
تو را با لهجه گل هاي نيلوفر صدا كردم
 
تمام شب براي با طراوت ماندن
 
باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
 
پس از يك جست وجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
 
تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييدند با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
 
دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من
 
تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي
 
از تنهايي و حسرت رها كردم.
 
اين بود آخرين حرفت و رفتي...!
 
و من بعد ار عبور تلخ و غمگينت
 
چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي
 
خورشيد وا كردم.
 
نمي دانم چرا رفتي...؟
 
نمي دانم چرا...؟
 
 شايد خطا كردم و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
 
نمي دانم كجا...؟
 
تا كي...؟
 
براي چه...؟
 
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از
 
رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
 
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
 
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
 
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
 
و بعد از رفتنت آسمان چشم هايم خيس باران بود
 
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد
 
من بي تو تمام هستم از دست خواهد رفت
 
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
 
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد
 
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 
و من با آن كه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
 
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد...
 
برگرد و ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد كسي از پشت
 
قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
 
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو :
 
كه در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
 
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
 
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
 
در امواج پاييزي ترين ويراني يك دل
 
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
 
نمي دانم چرا...؟
 
شايد به رسم عادت پروانگي مان باز براي
 
شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت
 
دعا كردم...

 

راز شقایق

و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت

که ناگه

روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد

 

دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه

 

مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

 

نشست و سينه را با سنگ خارايي

 

زهم بشکافت

 

زهم بشکافت

اما ! آه

 

صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد

 

زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد

 

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

 

نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را

 

به من مي داد و بر لب هاي او فرياد

بمان اي گل

 

که تو تاج سرم هستي

 

دواي دلبرم هستي

 

بمان اي گل

ومن ماندم

نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

 

و نام من شقايق شد

گل هميشه عاشق شد

شعر های دکتر علی شریعتی

به یاد شمع فروزان شادروان دکتر علی شریعتی در استانه29 خرداد  سالگشت شهادتش .....

سه دهه از خاموشى آن صداى آرام و دلنشين كه از دلى سرشار بى قرارى و اخلاص برمى خاست، مى گذرد. در اين سه دهه هميشه بيست و نهم خرداد دلمان را به آرامگاه خلوت پشت ديوار زينبيه برده است. حتى روزهايى هم كه بيست و نهم خرداد نبوده و یاد او در دلمان زنده شده است ، باز به ياد بيست و نهم خرداد و آن هجرت غريبانه و مظلومانه و سبز و سرخ افتاده ایم و به یاد آن  گورستان خلوت چشم هايمان را با ابرها گره زده ایم..
.گلچین از مجموعه نثرهای دکتر شریعتی
 
 
بسوزم
 
چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی ازاین زندگانی
بنالم زمحنت همه روزتا شام
بگریم زحسرت همه شام تاروز
توگویی سپندم براین آتش طور
بسوزم ازاین آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنا
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس بازبان دلم آشنا نیست
چه بهترکه از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرانیست همدرد بهتر
که ازیاد یاران فراموش باشم
ندانم درآن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بیقرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟
 
احمق نیستم
 
پر بودم و سیر بودم و سیراب
ولذتم تنها اینکه ...
آری کارم سخت است و دردم سخت تر
و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم
اما ...
این بس که میفهمم !
خوب است .... خوب
احمق نیستم .
 
نه مرد بازگشتم !
 
اما باز نگشتم
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است .
دینی که پیروانش بسیار کم اند .
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب !؟
!
 
*********************************************
کار بی چرا
 
عشق تنها کار بی چرای عالم است
چه آفرینش بدان پایان می گیرد .
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به (( بودن )) نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود
************************************************
بگذار
بگذار سپیده سر زند
چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد .
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد .
و راه کهکشان بسته شود ...
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد .
 
 
 
نزدیک تر به خدا
 
من باید فرود آیم
نباید بنشینم
سال هاست ازآن لحظه که پربر اندامم رویید
واز آشیان از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام
ودیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها
وبامهای کوتاه خانه ها بر نگرداندم
چشم به زمین ندوختم
پروازی رو به آسمان
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر ا ز زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا !
***************************************************
خدایا
آتش مقدس شک را
آن جنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا
به هرکی دوست میداری بیاموز
که عشق اززندگی کردن بهتر است
و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان
                                   که دوست داشتن از عشق برتر است !
 

*****************************************

بالاله که گفت ...
 
از دیده به جای اشک خون می آید
دل خون شده از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ چنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته باز چون می آید ؟
بالاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحبت تو بی جنون می آید
 
 
******************************************************
و دلنوازترین قطعه نثر دکتر: .........
 
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
                                                              بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش
                                                                                   او یکریز و پی در پی
                                دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
                                 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
                                بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را !
 

یک داستان

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت . او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار ميکرد و او را با جامههاي گران قيمت و فاخر ميآراست و به او از بهترينها هديه ميکرد. همسر سومش را نيز بسيار دوست ميداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي ميکرد. اما هميشه ميترسيد که مبادا او را ترک کند و نزد ديگري رود. همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه ميشد، فقط به او اعتماد ميکرد و او نيز همسرش را در اين مورد کمک ميکرد. همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست ميداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع ميشد .
روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود ميگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها ماندهام."
بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بودهام. تو را صاحب لباسهاي فاخر کردهام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري ميگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگين، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيدهام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه ميشوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد. بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من ميآيي؟ او گفت "متأ سفم ، در اين مورد نميتوانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلولهاي از آتش پادشاه را ويران کرد. ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نميکند به کجا روي، با تو ميآيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه ميکردم .
     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اينکه تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کردهايم و به او پرداختهايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها ميگذارد. همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نميکند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که ميتوانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشي از آن غفلت مينماييم. در صورتيکه تنها کسي است که همه جا همراهمان است .
همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد.

درمسیر راه من امروز
کسی پیدا شد
کسی که حرفی زد
کسی که رازی داشت
کسی که نامش را آهسته سرداد
چشمش از هزار قصه خبر داد
کسی که خواست قسمت کند با من درونش را
به نظر کمی شاد می نمود
و شاید غمهایش را زیر چهره اش می سوزاند
نه عبوس بود و نه زیبا
تنها یک لحظه از زندگی بود
لحظه ای همچون یک اتفاق
لحظه ای که می گذشت و اتفاقی که می افتاد
نه خوشحال بودم از این حادثه  
نه اندوهگین از سرنوشتی که رقم می خورد
مانده بودم میان راه
که چه می شود آیا
می خواستم رها شوم
رها از همه چیز
رها از همه کس
راه درست را نمی دانستم
و پشیمانی فردا را به یاد می آوردم
چقدر سخت طی می شود این روزها
روزهای تنهایی من
روزهایی که در هیچ جمله و کتاب و خیالی نمی گنجد
تنها من می دانم و بس
و تو هرگز ، هرگز، هرگز
می روی به ره خویش و من گم می شوم
و باز هم روزهای سخت و طولانی گم شدن
می خواهم خلاص شوم از این فکر آشفته
می خواهم دوباره رازی دیگر را تجربه کنم
و باز قصه تکراری همیشگی
هر کس به سوی مقصد خویش
تنها می مانم و زخم خورده و شکسته
باید بدانم که راز تمنای عشق  چیست
چیست این تکرار که من مدام می خواهمش
من مدام می روم راهی را تا نیمه هایش
به مقصد نمی رسم هرگز
و باز راهی تا نیمه و برگشتی دوباره
نمی دانم مقصدم چیست
و نمی دانم راز این تکرار چیست
راهی که من مدام تکرار می کنم
این مسیر را شاید هزار بار رفته ام
چه می شود مرا
انتهای این قصه چیست
قصه گم شدن من در بی راه های مسیری برای عشق
معنی عشق را هم حتی نمی فهمم
می خواهم این بار بایستم
می خواهم ایستادن را برای اولین بار تجربه کنم
شاید بشکنم
شاید بخشکم
اما برای همیشه می خواهم که بایستم

  یه روزازکنج یه اسکله یه قایقی برید
 
دل به دریا زد و رفت، رفت و یه روز خوش ندید
تو دلش هزارو یک حرف نگفته مونده بود
پیش روش هزارو یک راهه نرفته مونده بود
وقت راهی شدنش ، آسمونم گریه می کرد
دریا مه گرفته بود، سیاه و طوفانی و سرد
عاقبت اسیردریا شد و دست سرنوشت
یه نسیم رهگذر قصه ش و اینجوری نوشت:
یکی از روزای کوچش نورفانوسی رو دید
پی اون رفت و به یک زمین ممنوعه رسید
نتونست باغربت و تنهائیاش خو بگیره
به سرش زد که تواون جزیره پهلوبگیره
توجزیره یه مسافرکه غریب وبی کسه
یه مسافرکه جزیره واسش عین قفسه
اون مسافربا نگاه اولش کارش وساخت
گفت با سرنوشت می جنگم
                                 آره، جنگید
                                                 ولی باخت
ازتمومه مال دنیا یه دل دریایی داشت
که اونم پای یه عشق پاک رویایی گذاشت
.....
آسمون دریاروابرای تیره پرمی کرد
تا اومد بجنبه، دید رفته تومیدون نبرد
لشگروحشیه موجای تباهی اومدن
ابرای سیاه ازآسمونا نعره می زدن
پیکره نحیف قایق که به صخره ها می خورد
تیکه تیکه می شد و می رفت و از غصه می مرد
نکنه یه وقت مسافرش به ساحل نرسه
بدنش به دست این موجای قا تل نرسه!!!
می دونی .. قصه ی کوچ ما سرانجامی نداشت
غیراز اینکه یه مسافر پا تو ساحل می گذاشت
تو شدی مسافری که پشت دریا روشکست
من شدم یه قایقی که عاقبت به گِل نشست.
 
گاهي كه دلم
به اندازهء تمام غروبها مي گيرد
چشمهايم را فراموش مي كنم
اما دريغ كه گريهء ، دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
مـــ-ن هنــوز تورا دارم
گر تا قيامت هم نيايي ! چشم انتظارت مي نشينم !
 
You're Always In My Heart... A heartfelt message for your beloved when he/ she is away. 
Bouquet

شعر

همين شاه غريب تا پسين لحظه مرگ من و تو يا تو يا مرگ همين......
و بدينسان من و تو هم قسم آيه شديم
يادته اون دو پرستو که به صد عشق و اميد
زير شيرووني بقال گذر ، خونه عشق بنا می کردند...
و تو آنروز يکی را کشتی
جفت بيچاره او همه جا سر ميزد ، همه جا می ناليد ، تا بيابد اثر گمشده اش
دل بيچاره ام از شومی اينکار گواهی ميداد
و به ناچار در آن تنگ غروب ، بر در بقعه شهزاده حسن.....
صورتم را به زمين می سودم ، تا خداوند بجای تو مرا به غم و رنج گرفتار کند...
و من امروز عيان ميبينم......که دعای دل بيچاره من....مستجاب در شهزاده شده...
تو در آن رخت سپيد...با دو صد عشق و اميد...عازم خانه بختت شده ای....
همه جا هلهله و شادی و شور...همه جا غرق به نور....دست زيبای تو در دست جوان دگريست
و دل تنگ من از غصه چو يک کاسه خون.....از کنارم چو غريبان دگر ميگذری...
خوش و بش ميکنی و ميپرسی....:::که چرا غمگينی؟؟؟به چه می انديشی؟؟؟
تو بگو ای همه هستي تو بگو....تو بگو من به چه مي انديشم؟؟؟
ياد شهزاده حسن می افتم ياد آن لحظه در آن تنگ غروب...
که از اعماق دلم صورتم را به زمين می سودم....
به پرستو که چو من جفت خود از دستش داد.....
به همان لحظه تلخ که پرستو همه جا سر ميزد....
تا بيابد اثر گمشده اش.....
به همان لحظه که از شومی اينکار تو می ترسيدم....
به همان لحظه که بر وحشت من خنديدی....
به همان لحظه که گفتی من و تو کی زن و شوهر ميشيم....
به همان لحظه که گفتی به همين شاه غريب...
تا پسين لحظه مرگ....
من و تو....
يا تو....
يا مرگ همين.....
تو بگو من به چه می انديشم.....تو بگو ای که عروس دگرانی تو بگو...
به همين آسانی
غصه....قصه ما
يادت رفت.......

خانه ام بی آتش ،
دست هایم بی حس و نگاهم نگران ...
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!!
 
راستش می دانی ؟  طاقت کاغذ من طاق شده ،
پیکر نازک تنها  قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!!
می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ،
طاقتش را داری که ببینی هر روز ،
زیر رگبار نگاهی هرزه
صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!!
اگر اینگونه ای آری بنویس ،
 
من دگـر خسته شـدم ...
 
باز تا کی به دروغ بنویسم :
" آری می شود زیبا دید !!    می شود  آبی  ماند !!! "
گل پرپر شده را زیبایی ست ؟!
رنگ نیرنگ آبی ست ؟!
 
می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ...
بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !!
 
قسمت می دهم امّا به قلم ،
آنچه می بینی و دیدم بنویس
از خدا ،
از قفس خالی عشق ،
از چراگاه هوس ،
از خیانت ،
از شرک ،
از شهامت بنویس !!!
بنویس از کمر بـیـد شکـسته ،
آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ،
از من
" آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته "
از خود ...
 
هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش :
(( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... ))
حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!!
 
جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟   کاغـذت می سوزد ؟!
طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟!
گـفـتن واژه ی حق سنگـین است
 
من دگـر خـسته شـدم
 
می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
این همه مورد خوب ...
هر يك از ما آسماني داشت در هر انحناي فكر


سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني

*****

قرن ما شاعر اگر داشت، هوا بهتر بود
خار هم كمتر نبود از گل، بسا گل تر بود
قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر باز با باز، نبود شعار پرواز
وای بر ما كه تصور كرديم عشق را بايد كشت
در چنين قرنی كه دانش حاكم است
عشق را از صحنه دور انداختن ديوانگی است، درماندگی است، شرمندگی است
قرن، قرن آتش نيست
قرن يك هوای تازه است
فكرها را شست و شويی لازم است
گم شديم گر در ميان خويشتن، جست و جويی لازم است
نازنين ها از
سياهی تا سفيدی را سفر بايد كنيم ...

         دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش مرا در عشقش غرق مي کند


دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد

دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست

دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

دلم براي کسي تنگ است که سرنوشتش همانند من است

دلم براي کسي تنگ است که دلش همانند دل من است

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييش تنهايي من است

دلم براي کسي تنگ است که مرهم زخمهاي کهنه است

دلم براي کسي تنگ است که محرم اصرار است

دلم براي کسي تنگ است که راهنمايي زندگيست

دلم براي کسي تنگ است که قلب من براي داشتنش عمرها صبر مي کند

دلم براي کسي تنگ است که دوست نام اوست

دلم براي کسي تنگ است که دوستيش بدون (( تا )) است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ دل تنگيهايم است

دلم براي کسي تنگ است .............
     
دیگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
دیگه از شنیدن رنگ صدات خسته شدم
چه جوری بگم هنوز خیلی دوست دارم ، ولی
انگار از بیشتر از این بودن باهات خسته شدم
منی که عمرم و زندگیم تو چشمای تو بود
باورت نمیشه از رنگ چشات خسته شدم
اینقدر نگام نکردی که دیگه زد به سرم
از اون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم
تو به من می گی بی انصافم و حق داری بگی
با کدوم بهونه بنویسم برات ، خسته شدم
انقدر آب و هوا واسم عوض کردی که من
آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
گفتم این کار و نکن ، کردی و رفتی و ببین
دیدی آخر از تموم اون کارات خسته شدم
حرفات انگار دیگه روی دل من نمی شینه
انقدر عوض شدی که من به جات خسته شدم
شب و روزات مث روز و شبای قدیم نبود
از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم
دیگه فرقی نداره پیشت باشم یا نباشم
تو یه بی تفاوتی ، من از فضات خسته شدم
دوس داری بری برو ، دلت می خواد باشی بمون
من که از تمام حرف و تصمیمات خسته شدم
یه روزی غریبه ای ، یه روزی آشنا ، من از
بازی زشت غریب و آشنات خسته شدم
واسه تو حتی دیگه شبا دعا نمی کنم
راستشو بخوای دیگه من از دعات خسته شدم
من شکایت تو رو به کی کنم ؟ برم کجا؟
به جون خودت قسم ، نه ، به خدات خسته شدم
چقدر ییخشمت من دیگه چیزی ندارم
به خدا از دس این همه خطات خسته شدم
روزی صد تا غم و غصه توی قلبم میذاری
منم آدمم ، از این درد و بلات خسته شدم
انقدر واست می میرم ، واسه من تب می کنی ؟
حق دارم ، از این دل بی اعتنات خسته شدم
کی می دونه تو پشیمون شدی و نوشتی که
حتی از دیدن عکس و هدیه هات خسته شدم
ای خدا ، اینو فقط من و تو و اون می دونیم
نشونم بده یه جور راه نجات ، خسته شدم

شعری زیبا از مجید خراطها

مي دونم بر نمي گردي .............................

قول ميدم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم

قول ميدم روزي هزار بار غصه اشكتو نخورم

قول ميدم وقتي كه نيستي به پاي عشق تو نسوزم

قول ميدم درانتظار تو چشمامو به در ندوزم

ميدوني كه خيلي خستم

ميدوني دلم گرفته

ميدوني دوريت عذابه

ميدوني گريم  گرفته

ميدونم بر نمي گردي ميدونم وقتي كه رفتي

        دروغ بود هر چي مي گفتي

هميشه مي دونم مهربوني و اين قلب شكسته

واسه اين حس غريبم  كه فقط دل به تو بستم

بيا برگرد كه قلبم        تورو از خونه نرونده

ديگه از آخر قصه      حتي يه لحظه نمونده

 

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز
نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این
مثل اینکه چیزی اشتباه بود
///
زیر گنبد کبود
بازی خدا
نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
///
تا که او مرا برای بازی خودش
انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
«تو دعای کوچک منی»
بعد هم مرا
مستجاب کرد
///
پرده ها کنار رفت
خود به خود
با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما
عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
///
با خدا طرف شدن
کار مشکلیست
زندگی
بازی خدا و یک عروسک گلی ست...


براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت.


ديروز تاريخ است . فردا راز است . امروز يك هديه است.

هر كجا كه هستي ، هر كجا خودت را يافتي ، از هر آنچه كه داري لذت ببر ، به تمامي لذت ببر . هر جا كه هستي و از هر چه كه در دسترس است ، احساس سپاس و نيايش داشته باش

\بعد از این همه مدت آمدم تا بگویم تا ابد شاکرت خواهم بود ای خدا

شب شکست و دل من نیز چنین
ابر بارید و چشم من نیز چنین
ماه زیبا از شبم رفت و عشق من نیز چنین
پاییز آمد و خنجر به دل سبزی بستان زد و غم فرغت ز تو نیز چنین
این چنین می گذرد بعد تو امروز و هر روز دگر نیز چنین
این چنین رفتی و من بعد تو ماندم و می گذرد عمر من نیز چنین
این چنین سایه فکندی و برفتی و دلم سوخت و باقی پیکرم نیز چنین
این چنین آمدن و رفتن تو بهر چه بود آنچنان پر بگشا که انگار نبودی از ازل نیز چنین
این چنین ناله و اشک و ماتم تا بی کی ای خدا مرحمی که نهادی بر دل مجنون بر دل من بگذار نیز چنین
این چنین خسته ، کمر شکسته، دل شکسته هیچ کسی را نیست آگاه از حال من ،تو بیا و مرحمتی کن به بزرگی خدایی خود نیز چنین

 
گر به درونت روي
گر بدرونت روي،
سوي ته ِ كوي قلب،
بيش چه ببيني در آن؟
غير ِ دو صد ترس، ترس!
ترس ز قبض ِ نفس،
زير ِ فشار ِ دو سنگ،
پارگي گوشتت،
با دشنه ي تيز ِ نبرد،
رود ِ روان سوی من
جاري و تو بي خبر
چونكه تو آگه شوي
سرخ شده روي تن.

گر تو فروتر روي،
سوي ته ِ كوي قلب،
بيش ببيني در آن
صد بغلت حزن و درد.
حزن بر آن روزها
گم شده در سوزها،
از كمي ِ عمر عشق
سقط جنين از سرشت
يورش دلتنگي ازِ
نور ِ قمر بر بهشت،
وز غم ِ تابيدن ِ
نور ِ درخت بر پلشت.

باز فروتر روي،
سوي ته ِ كوي قلب،
باز چه ببيني در آن؟
هان؟ دو بغل مرگ، مرگ.
مرگ كه آخر بدان
عمر رود از ميان.

ليك تو ره را بدان
بگذرد از سر، زمان
بگذرد آن غصه، نرم
خوب شود درد ِ زخم،
تاب بيار تا كه روز
پاره كند خواب ِ گرم

بر غم و ترس و فنا
هست دري انتها
حس تو تاب آورد
تا ته اين انتها

مرگ كمال ره است،
بر تن ِ جاندار ِ تو
اين بدنت غافل است
از پر ِ پرواز ِ تو

باز شوي ناگهان
همچو گلي از ميان،
پس بزني اين لباس
خود بپري سوي آن

 

TinyPic image

سنگ خارا

جاي آن دارد كه چندي هم ره صحرا بگيرم
سنگ خارا را گواه اين دل شيدا بگيرم
مو به مو دارم سخن‌ها نكته ها از انجمن‌ها
بشنو اي سنگ بيابان ، بشنويد اي باد و باران
با شما همرازم اكنون، با شما دمسازم اكنون
شمع خودسوزي چو من، در ميان انجمن
گاهي اگر آهي كشد دل‌ها بسوزد
يك چنين آتش‌به جان مصلحت باشد همان
با عشق خود تنها شود تنها بسوزد
من يكي مجنون ديگر در پي ليلاي خويشم
عاشق اين شور و حال عشق بي فرداي خويشم
تا به سويش رهسپارم سر ز مستي بر ندارم
من پريشان حال و دلخون با همين دنياي خويشم


TinyPic image


چشمك

روبروی من و چشمات انتظار یه چراغه
زیر سقفی که نجیبه فرصت بوسه چه داغه
آینه های مهربونی تو به تو تا بی نهایت
شونه هامون جای قصه سرامون گرم رفاقت
روبروی من و چشمات اتفاقی پا به ماهه
چشمای تو سهم عشقه چشمایی که سرپناهه
بوی عطر پیرهن تو برده هوش از عطر شب بو
به نگاه تو حسوده چشمای قشنگ آهو
سمت و سوی وسعت تو سمت و سوی آسمونه
حرف بارون با تنت نیست حرف تو رنگین کمونه
داشتن تو یه قراره بین قلب من و دریا
شور شعر و شوق شعری دیدنت وقت تماشا
کاشکی چشمات مال من بود با یه رنگ عاشقونه
بغضمو بغل بگیری به یه چشمک یه بهونه

ديگر براي اينکه گريه نکنم

هيچ بهانه اي ندارم

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است

کاش چمدان عشقمان را آنقدر سنگين

نمي بستيم که وسط راه آنرا به زمين بياندازيم

وراه را بدون آن ادامه بدهيم

زندگي بدون عشق اينقدرخاليست که بعضي مواقع حتي زودتر از

سکوت مي شکند

وتو اي کاش مرا مي فهميدي

اماحالا که مي روي قرارمیان ماهيچ ؛ ولي بگو به چه بهانه می روی



شعری ادبی

بر گور لیلی
آخر گشوده شد ز هم آن پرده های راز
آخر مراشناختی ای چشم آشنا
چون سایه دیگر از چه گریزان شوم ز تو
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
چشم منست اینکه در او خیره مانده ای
لیلی که بود ؟ قصه چشم سیاه چیست ؟
در فکر این مباش که چشمان من چرا
چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
در چشمهای لیلی اگر شب شکفته بود
در چشم من شکفته گل آتشین عشق
لغزیده بر شکوفه لبهای خامشم
بس قصه ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
در بند نقشهای سرابی و غافلی
برگرد ... این لبان من این جام بوسه ها
از دام بوسه راه گریزی اگر که بود
ما خود نمی شدیم چنین رام بوسه ها
آری ... چرا نگویمت ای چشم آشنا
من هستم آن عروس خیالات دیر پا
من هستم آن زنی مه سبک پا نهاده است
بر گور سرد و خامش لیلی بی وفا

باز هم دل



تازه داره شب ميشه و من هنوز آرام نشدم نمي دانم كه چرا امروز ديگه مثل روزاي قبل شاداب و سر حال نيستم نمي دانم كه چرا باز دلم هواي ديگري دارد و چرا به همين چيزي كه دارد قانع نمي شود بخدا ديگه ازدست اين دل مي خوام گريه كنم و سر به بيابون بذارم.

آخه خيلي داره بهونه گيري مي كنه همش بهش مي گم اي دل تو بايد منو تو راه رسيدن به كمال همراهي كني و لي اون حرف خودشو مي زنه و ميگه: «نه» . من ميخوام بدونم كه چرا اين دل من يهو اين قدر عوض شده و داره از راه اصلي خوش دور مي شه . آره من فقط مي خوام جواب اين سوال رو پيدا كنم و بفهمم راز دل من چيه.



تازه دارم مي فهمم كه چرادلم سر به راه نيست، تازه مي فهمم كه چرا اين دل من از راه بدَر شده و ديگه از من حرف شنوي نداره، آره اين دل من عاشق شده، عاشق يه كسي شده كه اون رو هيچ وقت نديده ولي تا بخواي لمسش كرده، هميشه با اون بوده و من فكر مي كردم كه دل با منه، نگو كه دل من عاشق شده.

مي دوني عاشق كي شده؟



من خودم تازه فهميدم، اون عاشق خدا شده، مي دوني از كجا فهميدم، آخه يه چند وقتي هستش كه دلم هر روز خودشو بي مقدمه به ياد خدا مي ندازه، آره من تازه فهميدم كه اين دل بيچاره من عاشق خدا شده، از اين به بعد من بايد به دلم غبطه بخورم كه اون عاشق خدا شده و من عاشق يه عشق زميني، عشق اون ماندني و عشق من رفتني، عشق اون حقيقي و عشق من كاذب، عشق او مردم پسند و عشق من .....



اين متن رو تقديم مي كنم به دوستاي گرامي خودم و ازتون مي خوام كه هيچ موقع از ياد خدا غافل نشويد

شعر

غربت

اگه روزي تو دنيا بگن اينجاست محبت

چشم به راه تو مي مونم تابيايي تواوج حسرت

اگه ازدلم جدا شي ازدل خسته رها شي

اگه حتي وقت مردن پيش بالينم نباشي

اگه روزي تو مستي،رفتي وعهدت رو شکستي

باورش نمي کنه دل که دلم رو توشکستي

اگه آشنا تو هستي مث مي براي مستي

تو بدون اگه نباشي يعني قفل دل رو بستي

تو همون هستي عزيزم که کنار عشقت جون مي گيرم

من به عشق تو اسيرم تا زماني که بميرم

نامه تو وقتي بستم گوشه امضا نشستم

با خودم حرفي نگفتم هرگز عهدي نشکستم

شعر

به نام خداوند عشق
مي خوام از تو بنويسم براي تو كه در تمام لحظاتم وجود داري خنده هايم براي توست با تو بودن مرا شاد مي كند و بي تو بودن مرا گريان. تو با من هستي در حالي كه در كنارم نيستي تو با مني چون در قلب مني. قلبم را با دنيا عوض نمي كنم چون تو در آني و من تنها تو را دوست دارم كه سبزي مانند بهار استواري مانند كوه لطيفي مانند گل و رواني همچون دريا
www.hamtaraneh.com
 
زندگي مثل نم نم بارون تو يه هواي پاك

مثل يه نگاه پر از رمز ورازه

زندگي مثل شبنم به روي برگه

مثل راستي تو نگاه

زندگي مثل عشق لطیف و نازه

مثل يه اتاق پر از كتابه

زندگي مثل يه نوشته بر روي ديواره

مثل تولد كودك پر نشاط

زندگي مثل انار تو لحاف

مثل يه گلدون پر احساس

زندگي مثل يه سايه درازه

مثل يه طاقچه در انتظاره

زندگي مثل يه سكوت پر از سوال

مثل يه واگن تو راه؟
 

شعر

 
کناره قاب پنجره به یاد تو نشسته ام به یادخاطراتمان واین دل شکسته ام به انتظاره لحظه ای که سبزو ساده بگذری و با نگاه عاشقت مرا به بی کران بری چه ساده قلب کوچکم اسیر یک نگاه شد شکست در سکوت و غم و عمر او تباه شد در این هوای بی کسی هنوز هم نشسته ام بدون تو نمی پرم ببین که بال بسته ام برای من هنوز هم تو بهترین ترانه ای برای پر گشودنم امید بی کرانه ای
www.hamtaraneh.com

شعر

بسم الله الرحمن الرحیم

خط می زنم رو اسم تو شاید فراموشت کنم

شعله بودی تو قلب من می خوام که خاموشت کنم

سعی می کنم تو خاطرم اسمتو از یاد ببرم

حرفاتو من نمی دونم چرا تو ذهنم از برم

توقاب عکس خاطره عکستو پاره می کنم

برای زخم عشق تو فکر یه چاره می کنم

از سمت تو جون خودم حتی دیگه رد نمی شم

می خوام نشون بدم یه جور همه بگند یه درویشم

کتاب وفال وحافظو میدم به یکی یادگار

می خوام برم یه شهر دور ماهه دیگه فصل بهار

از تو دیگه با هیچ کسی صحبتو وا نمی کنم

به وعده های پوچ تو منم وفا نمی کنم

می خوام نگاهه نازتو تعبیر مثبت نکنم

منم بودم درختی که کندی تو از ریش وبنم

می خوام که عشق پوچتو بدم به دست سرنوشت

سوختم تویه جهنمو حالا می خوام برم بهشت

می خوام که عادتت بدم با انتظار بی کسی

دوستت ندارم میدونی حتی قد خار وخسی

می خوام دیگه به خاطرتت به هیچ کسی دروغ نگم

تجربه ی عشق تو بود تو قلبهای شلوغ نرم

بعد از کلی حرف وحدیث دست خدا می سپارمت

یه حس خیلی سرد وپوچ می گه هنوز دوست دارمت

از همه چیز که بگذریم این نامه ی آخرمه

فکر شما هنوز میاد تو قلبمه تو سرمه

می سپارمت دست خدا به حکم پاک سرنوشت

ایمان فقط به عشق تو این خط آخرو نوشت

وقتش شده که از شما باید بشم منم جدا

این نامه از اون کسیه که عاشقت بود بی وفا

خيابانها محبت

يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است

دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است

عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است

عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است

يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است
چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است

مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل
يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است

 

 


قصه عشق در دانشکده

قصه عشق در دانشکده

 

 
باز با نام خدا بازم سلام                                                     شاعر نازو دور بازم سلام
در هوائی گرم شعری گفته ام                                              باز هم از درد شعری گفته ام
شعر من معجونی از زخم دل است                                        تحفه ای آوردهام ناقابل است
زخم را با طنز قاطی کرده ام                                                ادعای گنده لاتی کرده ام
مشکلات و درد را بو میکشم                                               در محل عشق چاقو میکشم
تا حقیقت را ببینی منجلی                                                    با دلم همراه شو با یا علی
خوب کجا بودیم در دانشکده                                                چون یه شیرین . چون یه فرهادن همه
عشق که بحث قشنگ بعدی است                                         باب پنج گلستان سعدی است
من هنوز آواره و حیران بودم                                             توی دانشگاه سرگردان بودم
بنده میجستم در این سیر و سلوک                                        عشق را در بین مشتی کله پوک
تا بپرسم راز عشق و ازدواج                                              تا نمانم اینقدر من هاج و واج
قاطر احساس من با اربده                                                   رفت سوی بوفه ی دانشکده
مرکز اشراق ما باشد دمشق                                                بوفه ی ما هم بود پایتخت عشق
ما همه سیر از غذای بوفه ایم                                             در حقیقت ما هم اهل کوفه ایم
سانویج عشق و پیتزای هوس                                             ای خدای دل به فریادم برس
الغرض . آنجا دانشجوی سوسول                                          را بدیدم هیکلش چون نره غول
پالتوئی مانند پالان بر تنش                                                  زنجیر و قلاده ای در گردنش
تیپ خود را آنچنانی زده                                                      موی خود را روغن و ریکا زده
گفت : ای آنکه هوس را برده ای                                           مثل صابون عروس کف کرده ای
دیکته ی جان مرا تصحیح کن                                              عشق را بحر دلم تشریح کن
شازدی پس از آنکه چندی ناز کرد                                         آروغی زد و چنین آغاز کرد
داش من خوب اینکه خیلی راحته                                          عشق کار این حقیر هفت خطه
عشق در سیگارها وو پیپ هاست                                         عشق باب میل ما خوش تیپ هاست
عشق یعنی موی خود را ژل زدن                                          سیخ کردن . شاخ کردن .مخ زدن
عشق یعنی کاکل رنگین شده                                                عشق یعنی صورت آزین شده
عشق یعنی طعم شیرین عسل                                               آن دماغ کنده را کردن عمل
عشق یعنی گونه ها را کاشتن                                               ابروان خویش را برداشتن
عشق یعنی جوراب رنگ پا                                                  باز هم شلوارها رفت اون بالا
عشق یعنی پیرهن و شلوار جین                                            زیر چشمی هیکل ما را ببین
عشق آمد ناخن ما لاک خورد                                                دل تکانی خورد و مانتو چاک خورد
عشق یهنی بوی عطر و ادکلن                                               تیپ زدن چون راکی و آلن دلون
گرمی عشق ز شلوارست و بس                                             این متد جذب دلدارست و بس
عشق یعنی زیر چشمی در کلاس                                            یک نگاه از یک جوان آس و پاس
عشق یعنی اشک تمساهی بریز                                             همچو لیلی دل به مجنونی بدی
عشق یعنی جزوتان را میدهید !                                             در کنار خود به ما جا میدهید !
بنده محرابم بود ابروی تو                                                     جانمازم بود روسری موی تو
مست و منگ عطر جوراب توام                                             عاشق آن چشمک ناب توام
پاشنه ی کفش تو تق تق میکند                                              این سگ کوی تو وق وق میکند
عاشقان ساده و شوت توایم                                                  پاس کن ما را که مشروط توایم
این چنین هر کس نشد عاشق.خل است                                    چون یه حوری و پری از دم گل است
چون شنیدم اینهمه نقص و غرض                                          چون بیاوردم بگفتم کی غرض
تو که احساس جوانی میکنی                                                 پس چرا جفتک پرانی میکنی
همچو دلداری که عاشق را بدید                                             چون بلوری بر سر گلها رسید...

تحمل کردن زیباست

تحمل کردن زیباست ... اگر قرار باشد به تو برسم. انتظار کشیدن آسان است... اگر قرار باشد دوباره ترا ببینم. زندگی شیرین است ... اگر قرار باشد مزه دستهای ترا بِچشم. مشکلات حل می شود ... اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم. اشکها همه به لبخند تبدیل می شود ... اگر قرار باشد دوباره در کنار تو باشم. و لبخندها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری... اما دوستت دارم. از پشت همه این فاصله ها .. از پشت همه این حرفها...!؟


من از یک شکستِ عاشقانه می آیم . بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند. شکست نه برای پنهان کردن است. نه بهانه پنهان شدن. می گویند از صبح بنویس از آفتاب ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت باران؛ پنجره چشمانم را شُسته است. همه دلشان نقش های مثبت می خواهد. و آدمهای خوشحال. اما من گُمان می کنم این خیلی خوب است که نمی توانم ادای آدمهای خوشبخت را در بیاورم. بی ستاره هستم و زرد با طعم معطر پاییز که حضورش تنها معجزه لحظه های تنهایی من است.قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه دوست داشتنی زندگیم(م.ع.غ) از عهده داشتن آن برآید. سقف اِعتماد تعمیری است . مُدام چِکه می کند. آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او که باید پُر باشد، خالی است. مهم نیست تمام سرزنشها را می پذیرم. به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد. وآتش را می سوزاند. این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است. اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید. اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد. به جنون رسیده است. از او راضی است. خلاصه غم سنگینی است اگر برسر نخواستن دلی دعوا باشد.اما همیشه حق با برنده ها نیست. می شود در عین بازنده بودن سربلند بود. واو را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد. قرار بود حقیقت را بگویم. سخت است. بی علاج است. دانستن آن آدم را کم کم می کُشد. اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی است.... او یکی را جز من ...!؟ سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد. گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس. بلند مثل اِورست. او نمی شنود ونمی داند که ماه؛ خوشبختی مشترک همه بی ستاره ها است. تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند ودلهایی که آنها را راندند. تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نَبست. ... او یکی را جز من داشت....!؟ من در حسرت ماندن . او در خیال رفتن. او یک دفعه با من بَد شد. از کنار من رد شد. من یا رقیب ؟ او رقیب را انتخاب کرد. قلب مرا پس داد . جلو من او را در آغوش گرفت. او تمام هستی من بود. لحظه های مستی من بود. او روزهای عمرم بود. او یکی را جزمن داشت... او با من غریبی کرد کارهای عجیبی کرد. او برنده شد . شاید دل می گه باید بروم. فال قهوه هم می گفت: دیگر او دوستت ندارد. عاشقان بیائید دیگه او مال من نیست. او یکی را جز من دارد.


آیا این تقدیر من است...؟ تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم وافسوسِ دوری ترا بِخورم. درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند. افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی . افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زد. افسوس که هر چه بِدوم و بِدوم .. تو دور و دورتر می شوی. گفتی ما بدون هم خوشبخت هستیم. اما ... اما خوشبختی من در با تو بودن بود. افسوس که خوشی ها تمام شد. افسوس که با هم بودنها تمام شد. اما اگر تو بدون من خوشبخت هستی. دوری را تحمل می کنم. من وتو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند. وتا آخراین دنیا موازی خواهیم ماند... لعنت با این دنیا...


بغض

من در این دهکده عشق تو را می خوانم*
*وز پس آیینه ها نام تو را می بینم*
*در دلم عشق تو را می کارم*
*در سرم بوی تو را می فهمم*
*در نگاهم خم ابروی تو را می نگرم*
*در گلویم بغض تو را می شکنم*
*من در این دهکده عشق تو را می خوانم ...*




من گنه کردم تو بخشایش بکن


من گرفتارم تو آزادم بکن


سر به سودای تو دارم


من خرابم تو آرامم بکن

آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟
 

 

 

 

عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي عشق-عادتمان شود....
عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه گفتن،دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه عشق در کنار عشق بوده.............


خو شبختي توپي است که وقتي مي غلتد به دنبالش ميدويم و وقتي مي ايستد به آن لگد مي زنيم



کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که . من دیگر خسته تر ازآنم که زندگی کنم تا بداندغم شبها یم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را..... قانون دنیا
تنهایی من است..... و تنهایی من قانون عشق است....و عشق ارمغان دلدادگیست.. و این سرنوشت سادگیست 

                                              بیداری انسان طلوع خداوند است


 

شعر

                   بسم الله الرحمن الرحیم

قسمت نشد ببینمت خدا نگهداری کنم

فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت دل کندنم سخته برام

اگه یه وقت بگی نرورفتن پراز درده برام

گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم

پشت سرم زاری نکن چه کار کنم مسافرم

نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار

نامه رو خط خطی نکن دوجمله هم دووم بیار

باور نکن یه بی وفام نامه میذارم ومیرم

قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم

همیشه زنده می مونند بایادتو ترانه هام

منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه هام

دیگه تموم شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه

تمومه خاطراته خوش خدانگهدارت باشه

                            از آلبوم مجید خراتی

شعر

بسم الله الرحمن الرحيم

اين آخرين تلاشمه واسه بدست اوردنت

باور كن اين قلبو نرواين التماسه آخره

چقدر مي خواي تو بشكني غروره اين شكسته رو

هرچي مي خواي بگي بگو اما نگو بهم برو

اين دلو عاشقش نكن اگه منو دوست نداري

راحت بگو اگه مي خواي قلب منو جا بذاري

دلم پر از شكايته اما صدام در نمياد

مي ترسم از دستم بري كاري ازم بر نميا د

نرو نذار كه بعد ازاين دنيا به عشق شك بكنه

هر كي دلش جايه ديگست عشقو بخواد ترك بكنه

نفس زدم از ته دل معصوم اين قلب به خدا

نذار بشه محال واسش باور عشق آدما

مرگ دلم پاي تو اگه ازش گذر كني

لب تر كني رفيقتم كافي با ما سر كني

ستار